یک
عدد کلاغ سیاه اخیرا اطراف پنجره اتاقمان پرسه می زند که دم ندارد دارد.
سابقا به وی می گفتیم آقای کلاغ سیاه بی دمه اما اخیرا به وحید تغییر نام داد 
همیشه از چند اسم چندشمان میشد مثل :سعید ، وحید ، فرید.. که اخیرا از مورد اولی بیشتر چندشمان میشود 
الحمدالله
که هفته ای 2 بار بیشتر از زیارت جمالشان مسرورو مشعوف نمیشویم ! بارها به
قصد استخلاص از شرشان در همان 2 کلاسمان چه شیرینی ها که از زیر و روی میز
به مدیر گروه محترم تعارف نکردیم اما دریغ از اینکه مدیر گروهمان دیابت
دارند و شیرینی نمیخورند !
این دوشنبه ی کذایی با ایشان کلاس داشتیم ( اینجانب و سایر ارازل به دلیل سایر مسائل امنیتی وی را fire می خوانیم ) .
بعد
از عبور موفقیت آمیز از سد حراست و پشت سر نهادن خواهران عزیز حراست که
جدیدا متوجه شده ایم علاقه ی شدیدی به این جانب داشته زیرا هر بار به محض
ورود به دانشگاه مرا صدا کرده و اسم و شماره ی دانشجوییمان را جویا میشوند !
آخ که چقدر موجود دوست داشتنی هستیم ما !
حتی خواهران حراست نیز متوجه ی این موضوع شده اند ! اما این دوشنبه مانتوی بلند پوشیدیم فکر کنم خوششان نیامد که صدایمان نکردند !
همچنان که به دانشجویان ذره بینی موجود
در باغچه ، دانشجو های آویزان به در سلف ، تلسکوپ های پاس کننده ی واحد
لابی و یک سری دانشجویان مخفی جمع کننده ی آمار دانشجویان جدید الورود خیره
بودیم با خود می اندیشیدیم که چه موجودات مفیدی هستیم ما دانشجو ها ! :))
و در این لذت و شور و اشتیاق غوطه ور بودیم و به دانشجو بودنمان افتخار میکردیم ناگهان در لحظه ای امیدمان به یاس و ناامیدی تبدیل شد !
ناگهان
جناب fire را زیارتشان نمودیم ! دیدیم ماشاالله چشم شیطان دور آقا تنزل
کرده اند ! قدش دراز تر ، تک و پوزش کریه تر ، دماغش چاغ تر و بازویش قلمبه
تر شده !
همچنان که مشغول تماشا و ورنداز
این مخلوق کمیاب و شی عجایب بودیم دیدیم جناب fire نیز چشم به چشمانمان
دوخته و همچون عاشقی که نگاه دلبرکانه به معشوق خود بیاندازد هی عشوه می
اید و هی لبخند دلبرکانه تحویلمان می دهد
و هی صورت بی رنگشان رنگ به رنگ میشد و ما در هر ثانیه بر تعداد کهیر های پوستمات افزوده می شد !
همچنان
که نزدیکمان می شد هر لحظه این برق در چشمان جناب فایر بیشتر و بر تعداد
کهیر های پوستمان افزوده تر میشد ! در نهایت وقتی به یک متریمان رسیدند
صدایشان بریده بریده از نی پیچ حلقومشان بیرون پرید و معلوم شد می فر
مایند کلاس فیزیک کجاست ؟
و ما از آنجا که
انسان بسیار دلرحم ، فهیم و با شعوری هستیم دلمان نیامد بنده ی خدا را در
میان انبوه دانشجوهای ترم بالایی غول صفت و پلید که آدرس اشتباه می دهند تا
ما ترم اولی ها را گمراه کنند تا بسی تفریح کنند تنها بگذاریم !بنابراین
در نهایت ترحم ، کلاس را نشانشان دادیم. اما...
دریغ
از از این همه عطوفت، ملایمت ، سخاوت ، ترحم ، حس بشر دوستانه و روحیه ی
ترم اولی دوستیمان همین که پا در کلاس نهادیم فهمیدیم جناب fire قبلا کلاس
را پیدا کرده بودند و گویا فقط قصد باز کردن سر صحبت با اینجانب را داشته
! 
هی دوستانمان ریسه رفتند و هی سر کارمان گذاشتند که مبارکمان باشند که به هم می خوریم و ما هم که برج زهر مار ! 
بعد اتمام کلاسمان به جهت احیای سلول های خاکستری به همراه ارازل به کافی شاپ دانشگاه رفته تا کمی گلوکز بزنیم به خون مبارک ! دیدیم جناب fire نیز به همراه ارازلشان آمدند عدل نشستند
رو برویمان وبا قدرت تفکیک 10 میکرو متر روی ما زوم بودندو دوستان بسیار
بی خود و بسیار مسخره یمان در حالی که ریسه میرفتند ما را با وی تنها
گذاشتند و ایشان آمدند روی میز ما نشستند و طوری که انگار کیس مورد نظر را
پیدا کرده باشند خواستند به بهانه ی تشکر پیشاپیش از فتوکپی جزوه یمان بعد
کلاس ، برایمان کافی سفارش دهند و ما هم که بی اعصاب !
ناگهان فکری از جلوی چشمانمان خطور کرد که از مرور آن در ذهن لبخند خبیثانه ای از این گوش تا آن یکی بناگوش روی صورتمان نقش بست ! :)))))
در
کسری از ثانیه منو را گرفتیم و گران ترین کافی را سفارش دادیم بعد که کافی
را آوردند تا شخص مذکور رفت که حساب کند یک عدد مگس مرده به همراه 2 عدد
برگ درون کافیمان ریختیم همین که شخص مذکور به سر میز برگشتند ادای دختر
بچه های مظلوم را در آوردیم و در حالی که از تک تک سلول های وجودمان در
ابعاد نانو متری بی گناهی و مظلومیت تراوش می شد هی خودمان را لوس کردیم و
به کافی اشاره کردیم و جناب فایر از آنجا که فرد بسیار نفهمی می باشند بر
عکس ما ، ابتدا مقداری از همان لبخند چندشناکشان تحویلمان دادند که ما تا
سر حد سبز شدن رسیدیم با آن لخند دختر کششان !
این
بار هم باز همان کافی گرانه را سفارش دادیم و تا رفتند کافی را بگیرند
مجدادا چند قطره از کافی خودشان روی جزوه یشان چکاندیم ! که البته کاملا
اتفاقی بود به جان خودشان !
وگرنه ما و این کارها !
بعد
صرف کافی بنا به عادت نداشته یمان از حضراتشان تشکر کردیم و خواستیم برویم
که به کلاس بعدیمان برسیم اما متوجه شدیم که گویا تعداد دفعات بلاها های
بر سر شان آمده کم بوده و ایشان همچنان قصد همراهیمان را تا کلاس بعدی
دارند ! و چقدر بد است که ما را در دانشگاه با چنین موجود چندشناکی ببینند !

بنابراین از کلیه ی خباثت هامان بهره جستیم و در کسری از ثانیه تعدادی
گیاه گزنه که از قبل برای آزمایشگاه زیست گیاهی با خودمان آورده بودیم را
از کیفمان بیرون آوردیم و از قسمت ساقه گرفتیم و بعد گفتیم که باید بند های
کفشمان را ببندیم و گیاه را از ناحیه ی برگ به ایشان دادیم !
و ایشان سرخ شدند و ما هم بند کفشمان را بستیم و ایشان چشم هایشان سرخ شد و ما بند کفشمان گره زدیم و از گوش و حلق و بینی شان شراره های آتش متصاعد شد و ما بند ان یکی کفشمان را بستیم !
بعد
گزنه ی عزیزمان را گرفتیم و درنهایت بی خیالی درون کیفمان انداختیم و در
حالی که لبخند خبیثانه ای میزدیم ایشان را با سوزش دستهایشان تنها گذاشتیم.
و ایشان پشت سرمان به راهشان ادامه دادند.
در
کلاس آزمایشگاه زیست گیاهی نیز آمدند عدل نشستند رو به روی مان و از بخت
سیاه و کبودشان آن روز در گروه ما افتادند. و ما هم از تمامی امکانات و
شیوه های ممکن برای سلب آرامششان بهره جستیم .
بعد
از برش گیزی عرضی از برگ های گزنه یمان ایشان از اینجانب خواستند تا آب
ژاول ( همون وایتکس خودمان ) را بروی نمونه بریزیم تا بی رنگ شود و اینجانب
با خبیثانه ترین شکل ممکن لوله ی آب ژاول را طوری تنظیم کردیم که مستقیما و
البته کاملا اتفاقی و تصادفی
روی همان دست مذکور که ثانیه ای پیش مورد اصابت با گزنه هایمان قرار گرفته
بود بریزد و پروسه ی مذکور را به انجام رساندیم . و دیگر لازم نیست که
بگوییم چه بلایی بر سر بافت پوششی دستششان آمد !
نفس اماره یمان هی پتکمان میزد که:.خوب حالشو گرفتي بازم زجرش بده یااالاااا ! و ما هم هی تحریک میشدیم
خواستیم بیشتر مورد آزار و اذیت قرارشان دهیم اما نفس لوامه مان نهيب زد و
از دروني ترين لايه هاي وجودمان فرياد زد: الان حال جفتتونو میگیرم سوسک شین !
گفتيم: این یکی نفسمان عصبانی است الان کار میدهد دستمان ! دیگر بسشان است بنده ی خدا !
بعد کلاس آز زیست در کسری از ثانیه فلنگ را بر بستند و گویی فتو کپی جزوه یمان را فراموش کردند.
الان
3 هفته است که تا ما را می بیند راهش را کج میکند و سریعا ناپدید می شود ،
دیگر هم نه از لبخند های چندشناکشان خبریست و نه از نگاه های دخترکش
دلبرکانه یشان! به نظرتان چقدر خدا را شکر کرده که در چنگال های دیو خبیثی
که با خود می خندد گرفتار نامده است !
پی
نوشت 1)دیروز برای اهل منزل پیراشکی درست کردیم... چیه؟ منتظرین بقیه شو
بگم؟... یعنی واقعا لازمه بگم که همه ش سوخت؟ لازمه بگم که دستام شونصد تا
تاول زد؟ واقعا لازمه؟
پی
نوشت2)راستش می خواستیم آخر ترمی وبلاگ تکانی بکنیم و تم وبلاگ را عوض کنیم
اما هر جا رفتیم تم هایشان یک قلب گنده داشت با کلی تیر داخلش. تنها
تفاوتشان در تعداد تیر ها بود و عمق نفوذشان... این بود که بی خیال شدیم و
گفتیم همین خوب است بابا جان