یک عدد گربه ی سیاه لاغر دور و بر خانیمان پرسه میزد سابقا بهش میگفتیم گربه سیاه زشته اخیرا به وحید تغییر نام داد.

همه ی وحید هایی که میشناسم آدم های مزخرفی اندیاد اعتقاد ندارم که اسم روی شخصیت آدم ها تاثیر بگذارد ولی در این مورد 4 نمونه حی وحاضر وجود دارد.

یکی از این وحید ها پسر همسایمان است. روزی از روزها که که مادرجان ما را ضرب دگنک راهی مغازه برای خرید گوجه فرنگی کرده بود اینجانب با نک ونال اطاعت فرموده و با چهره ای بی رمق و با تیپی زاقارت که البته از ما بعید بود با امید به اجابت اطاعت به راه افتادیم.

در راه برگشت از مغازه به خانه طبق روال عادی به چند عدد از اراذل برخوردیم که یکی شان همین وحید مذکوربه همراه دو شخص بی شخصیت دیگر از دوستهایش بود .این جانب که به برج زهر مار بودن معروف می باشم درحالیکه سعی می کردیم تریپ زهر ماری مان را حفظ کنیم توسط حضرات روئیت شدیم.این جانب  که هنوز چسب های عملم بر روی بینی نقش بسته بود با مانتو و صندل مادر بزرگم و دو عدد إپل به اندازه ی هندوانه بر روی شانه هایم و همینطور با روسری گل آبی خاله ی مادرمبسیار خوش تیپ شده بودم:)))

آنها هم از فرصت استفاده وتیپ ما راسوژه کرده و هی مزه میرختند و

ما هم که بی اعصاب!!

هی خودمان را کنترل کردیم تا اینکه آمپر چسبانده وگوشمان صوت کشید وکم کم نیمچه

اعصابمان هم تحلیل رفت و چون از قبل با وی خرده حسابی داشتیم ,طی اقدامی انتحاری و کاملا وررزشکارانه دست به پلاستیک برده و سه عدد گوجه فرنگی به سوی ملعونش نشانه رفتیم که به دلیل عدم آشنایی به اصول سلیطه گری دو عدد به خطا وسومی عدل به وسط پیشانیش خورد و عجب حالی داد!!

پری و یک پلاستیک گوجه ویک دل خنک / اصابت آن به مغز رندانش آرزوست

دو دوست دیگرش که مات ومبهوت مرا مینگریستتند تا دیدند دستمان به سمت پلا ستیک متمایل شد از ترس ریزش داربست موهایشان پا در رکاب نهادند و گریختند....بچه سوسولا.

از آن روز به بعد جرئت نکردیم بدون ماشین از خانیمان بیرون بیاییم اخیرا هم به دنبال چند بادیگارد میگردیم!!

ولی دیروز که از سر کوچه تا خانه به ناچار پیاده آمدیم دو دوستش را دیدمشان دیگر خبری از مزه پرانی ها نبود خیلی آرام حرف میزدند فقط این یکی را شنیدیم:این همون دختر خلست که با خودشم مشکل داره!!!

پس نوشت: در این داستان اغراق شده

بر اثر طرحی از خاله کاکتوس با دخل و تصرف 

به دلیل خود درگیری های فراوان تصمیم داریم  برای مدتی وبلاگ را رها کنیم

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 19:43 به قلم پریشاد |

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود.
گاهی نمی شود که نمی شود.
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست.
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست.

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 11:35 به قلم پریشاد |

خاطرات یک دانشجوی دم بخت !!!


دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند! 

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

***

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!

***

دوشنبه:  امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه:  امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***

یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

***

ترم آخر :  امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 23:41 به قلم پریشاد |

یک عدد کلاغ سیاه اخیرا  اطراف پنجره اتاقمان  پرسه می زند که دم ندارد دارد. سابقا به وی می گفتیم آقای کلاغ سیاه بی دمه  اما اخیرا به وحید تغییر نام داد

همیشه از چند اسم چندشمان میشد مثل :سعید ، وحید ، فرید.. که اخیرا از مورد اولی بیشتر چندشمان میشود

الحمدالله که هفته ای 2 بار بیشتر از زیارت جمالشان مسرورو مشعوف نمیشویم ! بارها به قصد استخلاص از شرشان در همان 2 کلاسمان چه شیرینی ها که از زیر و روی میز به مدیر گروه محترم تعارف نکردیم اما دریغ از اینکه مدیر گروهمان دیابت دارند و شیرینی نمیخورند !

این دوشنبه ی کذایی با ایشان کلاس داشتیم ( اینجانب و سایر ارازل به دلیل سایر مسائل امنیتی وی را fire می خوانیم ) .

بعد از عبور موفقیت آمیز از سد حراست و پشت سر نهادن خواهران عزیز حراست که جدیدا متوجه شده ایم علاقه ی شدیدی به این جانب داشته زیرا هر بار به محض ورود به دانشگاه مرا صدا کرده و اسم و شماره ی دانشجوییمان را جویا میشوند ! آخ که چقدر موجود دوست داشتنی هستیم ما ! 

حتی خواهران حراست نیز متوجه ی این موضوع شده اند ! اما این دوشنبه مانتوی بلند پوشیدیم فکر کنم خوششان نیامد که صدایمان نکردند !

همچنان که به دانشجویان ذره بینی موجود در باغچه ، دانشجو های آویزان به در سلف ، تلسکوپ های پاس کننده ی واحد لابی و یک سری دانشجویان مخفی جمع کننده ی آمار دانشجویان جدید الورود خیره بودیم با خود می اندیشیدیم که چه موجودات مفیدی هستیم ما دانشجو ها ! :))

و در این لذت و شور و اشتیاق غوطه ور بودیم و به دانشجو بودنمان افتخار میکردیم ناگهان در لحظه ای امیدمان به یاس و ناامیدی تبدیل شد !

ناگهان جناب fire را زیارتشان نمودیم ! دیدیم ماشاالله چشم شیطان دور آقا تنزل کرده اند ! قدش دراز تر ، تک و پوزش کریه تر ، دماغش چاغ تر و بازویش قلمبه تر شده !

همچنان که مشغول تماشا و ورنداز این مخلوق کمیاب و شی عجایب بودیم دیدیم جناب fire نیز چشم به چشمانمان دوخته و همچون عاشقی که نگاه دلبرکانه به معشوق خود بیاندازد هی عشوه می اید و هی لبخند دلبرکانه تحویلمان می دهد شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـےو هی صورت بی رنگشان رنگ به رنگ میشد و ما در هر ثانیه بر تعداد کهیر های پوستمات افزوده می شد !

همچنان که نزدیکمان می شد هر لحظه این برق در چشمان جناب فایر بیشتر و بر تعداد کهیر های پوستمان افزوده تر میشد ! در نهایت وقتی به یک متریمان رسیدند صدایشان بریده بریده از نی پیچ حلقومشان بیرون پرید و معلوم شد می فر مایند کلاس فیزیک کجاست ؟

و ما از آنجا که انسان بسیار دلرحم ، فهیم و با شعوری هستیم دلمان نیامد بنده ی خدا را در میان انبوه دانشجوهای ترم بالایی غول صفت و پلید که آدرس اشتباه می دهند تا ما ترم اولی ها را گمراه کنند تا بسی تفریح کنند تنها بگذاریم !بنابراین در نهایت ترحم ، کلاس را نشانشان دادیم. اما...

دریغ از از این همه عطوفت، ملایمت ، سخاوت ، ترحم ، حس بشر دوستانه و روحیه ی ترم اولی دوستیمان همین که پا در کلاس نهادیم فهمیدیم جناب fire قبلا کلاس را پیدا کرده بودند و گویا فقط قصد باز کردن سر صحبت با اینجانب را داشته ! 

هی دوستانمان ریسه رفتند و هی سر کارمان گذاشتند که مبارکمان باشند که به هم می خوریم و ما هم که برج زهر مار !

بعد اتمام کلاسمان به جهت احیای سلول های خاکستری به همراه ارازل به کافی شاپ دانشگاه رفته تا کمی گلوکز بزنیم به خون مبارک ! دیدیم جناب fire نیز به همراه ارازلشان آمدند عدل نشستند رو برویمان  وبا قدرت تفکیک 10 میکرو متر روی ما زوم بودندو دوستان بسیار بی خود و بسیار مسخره یمان در حالی که ریسه میرفتند ما را با وی تنها گذاشتند و ایشان آمدند روی میز ما نشستند و طوری که انگار کیس مورد نظر را پیدا کرده باشند خواستند به بهانه ی تشکر پیشاپیش از فتوکپی جزوه یمان بعد کلاس ، برایمان کافی سفارش دهند و ما هم که بی اعصاب !

ناگهان فکری از جلوی چشمانمان خطور کرد که از مرور آن در ذهن لبخند خبیثانه ای از این گوش تا آن یکی بناگوش روی صورتمان نقش بست ! :)))))

در کسری از ثانیه منو را گرفتیم و گران ترین کافی را سفارش دادیم بعد که کافی را آوردند تا شخص مذکور رفت که حساب کند یک عدد مگس مرده به همراه 2 عدد برگ درون کافیمان ریختیم همین که شخص مذکور به سر میز برگشتند ادای دختر بچه های مظلوم را در آوردیم و در حالی که از تک تک سلول های وجودمان در ابعاد نانو متری بی گناهی و مظلومیت تراوش می شد هی خودمان را لوس کردیم و به کافی اشاره کردیم و جناب فایر از آنجا که فرد بسیار نفهمی می باشند بر عکس ما ، ابتدا مقداری  از همان لبخند چندشناکشان تحویلمان دادند که ما تا سر حد سبز شدن رسیدیم با آن لخند دختر کششان !

این بار هم باز همان کافی گرانه را سفارش دادیم و تا رفتند کافی را بگیرند مجدادا چند قطره از کافی خودشان روی جزوه یشان چکاندیم ! که البته کاملا اتفاقی بود به جان خودشان !

وگرنه ما و این کارها !

بعد صرف کافی بنا به عادت نداشته یمان از حضراتشان تشکر کردیم و خواستیم برویم که به کلاس بعدیمان برسیم اما متوجه شدیم که گویا تعداد دفعات بلاها های بر سر شان آمده کم بوده و ایشان همچنان قصد همراهیمان را تا کلاس بعدی دارند ! و چقدر بد است که ما را در دانشگاه با چنین موجود چندشناکی ببینند !

بنابراین از کلیه ی خباثت هامان بهره جستیم و در کسری از ثانیه تعدادی گیاه گزنه که از قبل برای آزمایشگاه زیست گیاهی با خودمان آورده بودیم را از کیفمان بیرون آوردیم و از قسمت ساقه گرفتیم و بعد گفتیم که باید بند های کفشمان را ببندیم و گیاه را از ناحیه ی برگ به ایشان دادیم !

و ایشان سرخ شدند و ما هم بند کفشمان را بستیم  و ایشان چشم هایشان سرخ شد و ما بند کفشمان گره زدیم و از گوش و حلق و بینی شان شراره های آتش متصاعد شد و ما بند ان یکی کفشمان را بستیم

بعد گزنه ی عزیزمان را گرفتیم و درنهایت بی خیالی درون کیفمان انداختیم و در حالی که لبخند خبیثانه ای میزدیم ایشان را با سوزش دستهایشان تنها گذاشتیم. و ایشان پشت سرمان به راهشان ادامه دادند.

در کلاس آزمایشگاه زیست گیاهی نیز آمدند عدل نشستند رو به روی مان و از بخت سیاه و کبودشان آن روز در گروه ما افتادند. و ما هم از تمامی امکانات و شیوه های ممکن برای سلب آرامششان بهره جستیم .

بعد از برش گیزی عرضی از برگ های گزنه یمان ایشان از اینجانب خواستند تا آب ژاول ( همون وایتکس خودمان ) را بروی نمونه بریزیم تا بی رنگ شود و اینجانب با خبیثانه ترین شکل ممکن لوله ی آب ژاول را طوری تنظیم کردیم که مستقیما و البته کاملا اتفاقی و تصادفی روی همان دست مذکور که ثانیه ای پیش مورد اصابت با گزنه هایمان قرار گرفته بود  بریزد و پروسه ی مذکور را به انجام رساندیم . و دیگر لازم نیست که بگوییم چه بلایی بر سر بافت پوششی دستششان آمد !

نفس اماره یمان هی پتکمان میزد که:.خوب حالشو گرفتي بازم زجرش بده یااالاااا ! و ما هم هی تحریک میشدیم

خواستیم بیشتر مورد آزار و اذیت قرارشان دهیم اما نفس لوامه مان نهيب زد و از دروني ترين لايه هاي وجودمان فرياد زد: الان حال جفتتونو میگیرم سوسک شین !  

گفتيم:  این یکی نفسمان عصبانی است الان کار میدهد دستمان ! دیگر بسشان است بنده ی خدا !

بعد کلاس آز زیست در کسری از ثانیه فلنگ را بر بستند و گویی فتو کپی جزوه یمان را فراموش کردند.

الان 3 هفته است که تا ما را می بیند راهش را کج میکند و سریعا ناپدید می شود ، دیگر هم نه از لبخند های چندشناکشان خبریست و نه از نگاه های دخترکش دلبرکانه یشان! به نظرتان چقدر خدا را شکر کرده که در چنگال های دیو خبیثی که با خود می خندد گرفتار نامده است !



پی نوشت 1)دیروز برای اهل منزل پیراشکی درست کردیم... چیه؟ منتظرین بقیه شو بگم؟... یعنی واقعا لازمه بگم که همه ش سوخت؟ لازمه بگم که دستام شونصد تا تاول زد؟ واقعا لازمه؟

پی نوشت2)راستش می خواستیم آخر ترمی وبلاگ تکانی بکنیم و تم وبلاگ را عوض کنیم اما هر جا رفتیم تم هایشان یک قلب گنده داشت با کلی تیر داخلش. تنها تفاوتشان در تعداد تیر ها بود و عمق نفوذشان... این بود که بی خیال شدیم و گفتیم همین خوب است بابا جان


 

+ تاريخ جمعه هشتم دی 1391ساعت 22:50 به قلم پریشاد |

نظرتون راجع به اسم جدید  وبلاگم چیه؟

بده؟

خیلی بده؟

افتضاحه؟

فاجعه است؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 23:41 به قلم پریشاد |

در یکی از خیابان های شهرمان قدم میزدیم و داشتیم به مسائل مختلفی فکر میکردیم به این که چرا استاد زیستمان که ژنتیک خوانده بود کچل است ! یعنی هر کی ژنتیک بخواند عاقبت کچل خواهد شد ! ! و به آینده ی شومی که در انتظار من است در حالی که در مطب دکتر در حال کاشت مویم .. به این که چرا این همه از همکلاسی هایمان  چندشمان میشود ! و به این که دشمن اصلی ما ایرانیها واقعا کیست ؟ و به این که چرا وقتی مبایلمان زنگ میزند تا به سر حد مرگ ذوق میکنیم   شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

درهمین افکار غرق بودیم که صدای وینگ وینگ موبایلمان در امد و ما در حالیکه از خوشحالی اشک در چشمانمان حلقه زده بود نگاهی به صفحه ی موبایلمان انداختیم ببینیم کیست که در این وانفسا یادی از ما کرده؟که کورسوی امیدمان تبدیل به یاس گشت و دیدیم آبجی بزرگه است که که سفارش کرده: "سر راهت که میای خونه یه شامپو واسه من بخر" و ما نیز گوشی را در جیبمان چپاندیم و لخ لخ کنان به سوی یکی از فروشگاه های آرایشی بهداشتی رهسپار گشتیم.

با دیدن خانوم فروشنده با مانتوی تنگ بنفش رنگش و شال 2میلی متری سبزش به یاد گوریل انگوری فقید افتادیم و در آن لحظه از اعماق وجود دوست داشتیم لپش را بکشیم و بگوییم: بیگلی بیگلی

لبخند ملیحی تحویلش دادیم و گفتیم: ببخشید خانوم یه شامپوی ... لطف بفرمایید. خانوم فروشنده در حالیکه از تک تک سلول های پوستی شان در ابعاد نانو متری افاده تراوش می فرمودند با لحن کشداری که مجب ظهور تعداد عدیده ای کهیر در بدنمان شد عرض کردند: "تموم کردیم". گفتیم:" پس یه شامپوی ... لطف بفرمایید".دوباره فرمودند:"این هم تموم شده"  

ناگهان گل ازگل انگوری جانمان شکفت و ما با تحیر نگاهی به پشت سر انداختیم و قضیه دستگیرمان شد. یکی از همان آناناس های متحرکی که پیش تر در خیابان دیده بودیم شان وارد شدند. با لحنی که آدم را به یاد شخصیت دلارام در آتش بس تهمینه میلانی می انداخت فرمودند: "سلام فی فی جون"(!)

انگوری: واااااااااااااااااااااای سلام پدی* !

و دستی دادند و چاق سلامتی کردند و ما هم از آنجا که آدم بسیار فهمیده ای هستیم مشغول تماشای اقلام موجود در فروشگاه شدیم. با شنیدن صدایی بادکش مانند از پشت سرمان چونان مستشاری که در دوربین خیره شود به تصویر خود در ویترین روبه رو خیره گشتیم.

بعد از چند دقیقه یقین کردیم که نجواهای این دو کرگدن عاشق حالا حالا ها تمامی ندارد. پس دل به دریا زدیم و با خبیثانه ترین لحن ممکن خطاب به ایشان فرمودیم:"حاج خانوم لطفا این شامپوی ما رو بدین زود تر رفع زحمت کنیم" و ایشان هم برای اینکه زودتر شر ما را بکنند همان شامپویی را که اول از همه طلب کرده بودیم بانهایت انزجار  توی چشممان فرو کردند . خواستیم پولش را حساب کنیم دیدیم جناب پدی چیزی فرمودند. گوشمان را تیز کردیم... "راستی فی فی جون تا یادم نرفته یکی از اون ریمل های بورژوا که اون سری بردم بهم بده لطفا، خیلی نایس بود" (!)...

انفجار خنده ی ما و نگاه غضبناک جناب پدی که ترجمه اش می شد: "ایییییش...بلا گرفته... سر تخته بشورنت!"

پول را دادیم و در حالیکه سعی می کردیم با سرفه ای، چیزی جلوی ریسه رفتنمان را بگیریم به سرعت از محل متواری گشتیم و خود را در خیل آدم فضایی ها و میکروب هایی که در خیابان جولان می دادند چپاندیم.

البته پيش از آنكه توسط آنان شناسايي شويم،در حالي كه ريز ريز مي خنديديم پشت سر خانم مسني پناه گرفتيم. بنده ي خدا انگار گربه ي خيس بي پناه مشنگي ! را در خيابان ديده باشد زل زده بود به ما و احتمالا در دلش مي گفت:خدايا به جونيش رحم كن...

پی نوشت: فکر نکنید بیکار بودیم رفتیم ولگردی...کلاس زیستمان که تمام شد دیدیم داریم فسیل می شویم از بی تحرکی... به نیت ورزش بودبه جان شما!

*لابد پدرام بوده بنده خدا یا شاید...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 23:40 به قلم پریشاد |

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهنت روی طناب رخت

باران را

اگر میبارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز می خوانی  من خداپرست شده ام...


شاعر؟!!!

پی نوشت۱: اینم یه پست کوتاه به جبران همه ی حرافی های قبلیم


+ تاريخ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:39 به قلم پریشاد |

دوستان عزیز زیر 18 سال سلام!امیدوارم سرچ پرباری را تجربه کرده باشید. متاسفانه قرار نیست اینجا داستان خاصی  تعریف کنیم پس زیاد خوشحال نباشید

در دنیا سه چیز است که به اینجانب آرامش می دهد:نوشتن، موسیقی و حمام کردن! این آخری از همه بیشتر آن قدر که گاهی اوقات پیش می آید در حالیکه فقط سرمان از آب بیرون است و دوش از آن بالا مشت مشت آب می کوبد توی صورتمان در همان حالت در خلسه ای فرو می رویم که نظیرش را در هیچ جای دیگری تجربه ننموده ایم آنقدر که ضربه های مداوم مادرمان به در را تازه وقتی متوجه می شویم که یک سری جیغ و داد هم چاشنی اش می کند. کله مان را که بیرون می کنیم با چشم های اشکی مادرمان و قیافه ی بابایمان که با جسم سختی قصد شکستن در را دارد رو به رو می شویم .

 وقتی نگاههای بهت زده و دهان نیمه باز از خمیازه مان را می بینند کلی ناله و نفرین که ما فکر کردیم تو یک بلایی سر خودت آوردی! و ما در حالیکه آرواره هایمان را به سختی به هم می فشاریم تا جلوی مادر مان به صورت هار هار گونه نخندیم کله مان را می بریم داخل...

خودمان هم نمی دانستیم که ذات اقدس همایونی مان تا این حد مغز خر خورده می نماید؛ می دانید ! تازه ما اگرهم بخواهیم همچین خریتی بکنیم مسلما جایی رمانتیک تر از حمام   را انتخاب خواهیم کرد. قید حمام را به دلیل وجود آب باید زد زیرا خون آن تاثیر گل گلی گونه ی خودش را از دست می دهد و اصلا نمی چسبد. با حلق آویز هم ابدا موافق نیستیم چون به جای اینکه حس ترحم دیگران برانگیخته شود حس انزجارشان با دیدن صورت کبود و احیانا شلوار خیس شما برانگیخته خواهد شد.

تازه خودکشی فصل مخصوص هم دارد مثلا الان که تابستان است و هوا صاف و آفتابی و درختان سبز،خودکشی بسیار لوس می نماید و اصلا تاثیرگزار نمی باشد؛ اما غروب های آخر پاییز و یا شب های سرد زمستان زمان بسیار ایده آلی می باشد و آدم دوز افسردگی خونش بالاست و یقین کنید افراد زیادی برایتان اشک خواهند ریخت.

روش نوینی از خودکشی استفاده از بخاری بدون دودکش است؛ بدون درد ،بدون خون ریزی صد در صد تضمینی! پسر همسایه مان همین طوری مرد (البته معلوم نشد خودکشی بوده یا اتفاق) بعد از سه روز پدر و مادرش که به شهرستان رفته بودند می بینند خبری از پسرکشان نیست و از  همسایه هاآمار می گیرند و همسایه ها هم پس از تجسس های بسیار جسد پسرک را کنار بخاری ، در حالیکه از شدت گرما نیم پز شده بود و به گزارش خبرگزاری محل شکمش ترکیده و پوست صورتش کاملا به قالی چسبیده و کنده شده بود، پیدا کردند.

درس دوم: فقط هنگامی خودکشی کنید که مطمئن باشید جسدتان را بلافاصله پس از مرگ پیدا می کنند تا مثل پسرک نگون بختمان جای جسدتان را از بوی تعفنش پیدا نکنند.

البته روش های دیگری هم وجود دارد مثلا می توانید در اولین پرواز داخلی برای خودتان جا رزرو کنید فرقی هم ندارد هواپیمایشان چی باشد، اگر در ایران این روش را اجرا کنید در اغلب موارد نتیجه بخش خواهد بود. این روش یک حسن خوب (!) دارد و یک حسن بد. حسن خوبش این است که قریب به 70 میلیون هم دست خانواده را می گیرد و سوزش مردنتان اندکی تسکین می یابد و حسن بدش هم این است که این روش به آرامش روش قبلی نیست و پیش از مردن به شکر خوردن خواهید افتاد...

ذکر نمونه: در یک غروب سرد پاییزی که اهل منزل تشریف برده اند مهمانی، به نزدیک ترین گل فروشی مراجعت نموده چند شاخه رز سفید و یک شاخه رز قرمز به انضمام چند عدد شمع سیاه رنگ تهیه نموده ، به خانه بازگردید و یک دوش تر و تمیز بگیرید.

نکته: یک مرده ی تر و تمیز به مراتب تاثیر گذار تر از یک مرده ی کثیف و بوگندو می باشد.

رختخوابتان را با رزهای سفید تزئین کنید و شمع های سیاه را در کنار تختتان روشن نمایید. حتما یادداشتی از خود برجای گذارید تا قضیه سوزناک تر شود. می توانید یادداشتتان را با این مطلع شروع نمایید:

امروز که در دست توام مرحمتی کن             فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

 در اتاقتان را ببندید و بخاری بدون دودکش مذکور را روشن نمایید ( در صورت فقدان بخاری حتما پیش از تصمیم به خودکشی آن را تهیه نمایید!) اگر دختر هستید می توانید موهایتان را افشان نموده یک شاخه رز سرخ در دست بگیرید.

نکته :اگر احتمال می دهید طی پروسه ی مذکور ممکن است منصرف شوید ، می توانید از یکی از جوراب های مستعمل پدرتان به عنوان ماده ی بیهوش کننده استفاده نمایید. بدیهی است که این مورد نیز ممکن است آثار سوئی بر چهرهتان بگذارد و بسته به دفعات استعمال اثراتی از تغییر رنگ صورت تا ریختن موها و تغییر حالت اجزای صورت دیده شود.

خب، شما الان مرده اید خدا بیامرزدتان!

 .

انگار باید از اوهام بیرون بیاییم. جلوی آینه می ایستیم... هه! قیافه رو! و شروع می کنیم به پیاده کردن انواع مدل های شینیون بر روی کله ی مبارک و هی ژست می آییم. ترکاندن جوش های نوظهور نیز در این زمان خالی از لطف نیست.

با کف برای خودمان ریش و سبیل درست می کنیم با گیتاری مجازی هی برای خودمان آواز می خوانیم.

سایو نامبره....اوه ! بعدش یادمان می آید که آنتونیو باندراس موقع خواندن این یکی ریش و سبیل نداشت و همه اش را پاک می کنیم و دوباره: سایونامبره مویونرادو   کمه گوستا لو مجور...

ضربه های مداومی به در می خوردو یکی داد می زند: یک ساعت و نیمه اون تویی! بیا بیرون دیگه. آه...هیچ وقت اینجا گذر زمان را نمی فهمیم...

موهایمان را خشک می کنیم و می رویم نزد اهل منزل و ایشان با نگاههای بهت زده و فک های آویزان بی توجه به دیالوگ های خیس و پر آب چشم ستایش به این جانب زل زده اند. رد نگاهشان را تا کله مان دنبال می کنیم و قضیه دستگیرمان می شود. به موهایمان اشاره می کنیم و می گوییم: این خودشه! همونه ! فقط یه کم شخمش زدم!

پی نوشت 1): متن اندکی! اغراق شده بود

 

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 21:40 به قلم پریشاد |

جمعه شب است و جمیعا ریخته ایم خانه ی  آقا جون اینا! و افراد بر حسب سن و جنس محافل چند نفره ای را تشکیل داده اند. مادر جون و هم سن و سال هایش در حال بحث بررسی آخرین مشکلات مربوط به سالمندی شان و روش های درمان آرتروز می باشند.

آقایان نیز در حال بحث و بررسی علل باخت های پشت سر هم پرسپولیس هستند و با داد و بیداد و بحث های علمی در حال انتقاد از سیاست های دولت و خانم ها در گوشه ای میز گرد تشکیل داده اند و در جلسه ای غیر علنی سیاست های شمسی جون و قمر جون را به چالش می کشند. این جانب نیز در نقش ساقی چای برای این وآن می برم و ایضا لیدر بچه های عزیز به این سمت و آن سمت  می باشم.

پس از به انجام رسانیدن وظایف محوله مثل نوه های لوس و خود شیرین رفتم و کنار آقا جون نشستم. از آنجا که در حال بحث و گفت و گو بودند ترجیح دادم به تلویزیون خیره شوم تا زمان پرسیدن سوال موعود فرا رسد! سر انجام یکی از دوستان آقا جونم می گوید: "دخترم چرا اینقدر ساکتی؟" و من هم در حالیکه سعی می کنم صورتم را در حالت لبخند تنظیم کنم تا دوستانه تر به نظر برسد می گویم: "من کلا روزی یه جمله ی درست و حسابی حرف می زنم، سهم امروزمو قبلا گفتم!" ... و لبخندم را عریض تر می کنم تا زمانی که موضوع دیگری برای بحث پیدا کنند و دوباره مشغول شوند.

به مدت چند ثانیه مامان را زیر نظر می گیرم، عجیب در بحثشان فرو رفته و ابدا متوجه اطراف نیست، شاخک های فعال شده ام مرا به در آوردن ته و توی قضیه فرا می خواند. به سمت میز گرد خانم ها می روم و در همان ثانیه ی اول همه چیز دستگیرم می شود. پس از مدتی وقتی ابرو های در هم گره خورده ی مادرم را می بینم ،متوجه می شوم که باید در اسرع وقت فلنگ را ببندم.

سپس دوباره به سمت لیدری خودم باز می گردم و به جهت خود تحویل گیری به آشپزخانه می روم و یک لیوان چای پررنگ برای خودم می ریزم . برای اینکه زودتر قابل خوردن باشد ، مقادیر زیادی آب سرد داخل لیوان می ریزم. در همین حین پسرک خوشتیپی که به اتفاق پدر محترمشان از بعد از ظهر سرمان خراب شده بودند به آشپزخانه وارد شدند و یک لیوان چای از ما طلب نمودند. بنده هم یک لیوان دستشان دادم و عین این از دماغ فیل افتاده ها به حضرتشان فرمودم: "زحمت چای رو خودتون بکشید". و بر روی یک صندلی نشستم و در حالیکه چانه ام را بالا گرفته بودم پای چپ را به روی پای راست انداختم. پسرک هم که از وجناتش عیان بود که به دنبال کیس مناسب می گردد با استفاده از یکی از نگاه های دلبرانه اش که لبخندی را نیز ضمیمه ی آن کرده بود فرمودند مشکلی نیست.

 و این جانب چای را هورت کشیدم و در نهایت خون سردی گفتم ااااه چای شون هم که یخ کرده­ست؛ و پسرک هم بنده ی خدا بر مبنای حرف ما چای را یک نفس بالا رفت و لازم به ذکر نیست که چه بلایی بر سر پرز های چشایی اش آمد! و این جانب یک قلپ دیگر از چایمان را هورت کشیدیم و در حالیکه سعی می کردیم خنده مان را خفه کنیم پسرک را لیوان به دست با چشم های قرمز شده و زبان آش  ولاش در حالیکه سعی می کرد چیزی به روی خودش نیاورد، تنها گذاشتیم و با لبخند خبیثانه ای دوباره رفتیم تا نقش نوه های لوس را بازی کنیم. هنوز درست و حسابی کنار آقا جونمان ننشسته بودیم که مامانمان برای پهن کردن سفره ی شام از ما کمک خواست و آقا جونمان یهو و به حالت غضب ناک به مامانمان گفتند:" حواست باشه که این دخترم فقط باید قلم دستش بگیره" ] ای قربون برم! :دی [ و ما در حالیکه نیشمان از بنا گوش نیز فرا تر رفته بود، گفتیم :"مامان فهمیدی که آقا جون چی گفت؟!". جوابمان چیزی نبود جز ایما و اشاره هایی که ترجمه اش می شد: "میای یا پوستتو بکنم؟" و بدون شک ندای والده را نیز لبیک گفتیم!

سر سفره که نشستیم دوباره پسرک مذکور عدل آمد و روبه رویمان نشست و هی غمیش می آمد  و ما همچون دخترکان شرم زده هی سرمان را پایین می انداختیم و گل های سفره را می شمردیم. به گل 32 م که رسیدیم چشم هایمان برق زد و بدون معطلی و البته با حفظ متانت تصنعی ظرف فلفل سبز را برداشتم و تنی چند ازفلفل های خوش رنگ را میل فرمودم (لازم به ذکر است که این جانب در امر شناسایی فلفل های تند از شیرین به درجه ی استادی نائل آمده ام!) دیدیم پسرک هم زل زده به ظرف فلفل گفتیم ادب حکم می کند تعارفشان کنیم و تعارفشان کردیم. با نیش باز فرمودند: "تند نباشه یه وقت". و ما هم در حالیکه کرمی در وجودمان وول می خورد با خون سردی گفتیم:" نه اینا اکثرا شیرین اند، شاید یکی دوتا بینشون تند پیدا شه "( و شما می دانید حقیقت عکس چیزی بود که گفتم!)

و ایشان فلفلشان را خوردند و ما هم فلفلمان را خوردیم و ایشان چشم هایشان سرخ گشت و ما یک فلفل دیگر برداشتیم و خوردیم و ایشان از گوش و حلق و بینی شان شعله های آتشین  متصاعد می شد و ما باز هم یک فلفل دیگر را برداشتیم و خوردیم...

ایشان با همان وضعی که برایتان شرح دادم یک نگاه به فک در حال نوسان ما می انداختند و یک نگاه به نصف فلفلی که در دست خودشان بود و این روند را متناوبا تکرار می نمودند تا اینکه با لبخند یک لیوان آب دستشان دادیم.

آخر شب شد و ما قلم و کاغذ در دست در گوشه ای مشغول نگارش اتفاقات آن شب بوده و از تصور و مرور آنها در ذهن، لبخند خبیثانه ای، از این سر تا آن سر، بر روی صورتمان نقش بسته بود. گویا حضرتشان قصد خداحافظی با یکی از اعضای خانواده را داشتند که از شانس بدشان با ما روبه رو شدند. فرمودیم:" تشریف می برید؟" و ایشان با حالتی ترسیده و تعجب زده گفتند: "بله..."

دیگر نه از لبخند خبری بود و نه از نگاه های دخترکش دلبرانه اش و در کسری از ثانیه فلنگ را بست. به نظرتان چقدر خدا را شکر کرده که در چنگال دیو فلفل خوار خلی که با خودش می خندد گرفتار نامده است!


پی نوشت: من هر سال در این روز دلم شدیدا میگیرد.. 



+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 12:31 به قلم پریشاد |

در یکی از خیابان های شهرمان قدم می زدیم و داشتیم به موضوعات مختلفی فکر می کردیم. به اینکه چرا هیچ انگیزه ای برای شانه کردن موهایمان پیدا نمی کنیم؟و به احساس حاصل از آن که وقتی به مدت 2ساعت و 45 دقیقه مقنعه سرت باشد تشدید می شود. (وصفش اندکی مشکل است انگار پوست سرت را آسفالت کرده باشند.) و به ماجرای دیشب وقتی در اوج عصبانیت بودیم با جوک بی نمک مادرمان به مدت 25 دقیقه روده هایمان در هم پیچ می خورد و اینکه چقدر بد است که هیچ کس حتی کوچکتر های فامیل  از تو حساب نبرد.

در همین افکار غرق بودی و سلانه سلانه و سعي كرديم ديگر مكالمات خلق الله را استراق سمع نكنيم. همين طور كه مي رفتيم چشممان افتاد به يك كافي شاپ ،ماهم كه افسارمان دست اين خندق بلاي لعنتي است گفتيم برويم يك قهوه اي چيزي بزنيم به بدن. داخل كه رفتيم ديديم همه زوج نشسته اند و به يكديگر نگاه دلبرانه مي اندازند و عشوه مي آيند ما هم به منظور جلوگيري از افزايش كهير هاي سطح پوستمان سريع رفتيم مثل بچه يتيم ها يك گوشه كز كرديم ( دور از جانمان البته!)مدتي منتظر مانديم يكي بيايد يك چيزي بياورد ما كوفت كنيم برويم، ولي زهي خيال باطل رفتيم پيش جناب كافه چي كه بسيار خوشتيپ مي زد گفتيم  آقا يه قهوه ترك لطفا. جناب هم نگاهي به سر تا پاي ما انداختند يعني برو بچه كلوچه تو بخور.

_ فعلا قهوه ترك نداريم، اسپرسو داريم و كاپوچينو و ...

با خودمان گفتيم يارو فكر كرده مي خواهد شيشليك بدهد ملت. گفتيم چاي چطور؟ انگار توهين مفتضحانه اي به حضرت ايشان شده باشد ابرويي بالا انداختند و گفتند : نه خير خانوم. خبث طينت ذاتي مان گل كرد خواستيم بپرسيم قليان چطور گفتيم الان با لنگه كفش مي اندازندمان بيرون. در حاليكه شير آبي مجازي را در هوا باز مي كرديم گفتيم : آب شير چطور اينو كه ديگه دارين...لبخند كريهي زدند و گفتند مهران مديري ديگه ... قيافه ي چندش شده ي ما را كه ديدند نيششان را جمع كردند گفتند شير نسكافه خوبه؟

براي اينكه از شرش خلاص شويم گفتيم همين خوب است و رفتيم نشستيم ديديم همه مشغولند ما هم يا بايد زل بزنيم به سقف يا دوباره برويم در فاز استراق سمع... پس دفتر دستكمان را پهن كرديم و  زديم به تريپ خرخواني و خودمان را با دو سه تا تست رياضي مشغول كرديم. همين طوري غرق رياضي بوديم و پاهايمان را عين پاندول ساعت عقب جلو مي كرديم كه بالاخره شير نسكافه مان را آوردند و ما بدو اينكه سرمان را بالا كنيم تشكر كرديم. جناب كافه چي با همان لبخند چندشناكشان فرمودند: مشقاتو مي نويسي؟ كمكت كنم؟ خواستيم بپرسيم شما با پسرخاله ي كلاه قرمزي نسبتي داريد كه باز جلوي زبانمان را گرفتيم  و بدون اينكه اندكي خودمان را از تك و تا بيندازيم از بالاي عينكمان آفتابیمان نگاه عاقل اندر سفيهي به ايشان انداختيم و  در حالي كه خود را در هيبت خواجه نصير الدين طوسي مي ديديم گفتيم: راستش يك مسئله ي هذلولي هست كه نمي تونم حلش كنم و شرحي برايشان تفت داديم . احساس كرديم ضربه كاري بود چون در تمام طول زماني كه برايشان توضيح مي داديم عينهو گوساله ي سامري با چشم هاي وق زده زل زده بودند به ما ...چه حالي مي دهد سركار گذاشتن اين جماعت سوسول...

نسكافه را خورديم و رفتيم حساب كنيم  گفتند مي شود n  تومان. نفس لوامه مان از دروني ترين لايه هاي وجودمان فرياد زد: اي كارد بخوره به اون شيكمت.حالا اين وسط سوسك مي شي من حال مي كنم.نفس اماره هم براي اينكه كم نياورد گفت:خيلي هم خوب كاري كردي عزیزم.چیز دیگه ای میل نداری .من خودم الان حساب میکنم ماهم بشكني زديم به نفس اماره گفتيم دمت گرم و دل و روده ي كيفمان را ريختيم بيرون و ديديم... جااان...پووووول!فكر كنيم زكرياي رازي هم موقع كشف الكل اينقدر خوشحال نشد كه ما هنگام كشف ذخيره هاي پول در كيفمان.پول را داديم وآمديم بيرون و نفس پيرومندانه اي كشيديم. نفس اماره و لوامه مان از هواي خفه ي آنجا از لايه هاي دروني وجودمان بيرون خزيده بودند و پریده بودند روي شانه مان...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 به قلم پریشاد |

فکر می کردم پارک ملت رفتن و سوار سورتمه شدن و با سرعت دیوانه کننده دور خود چرخیدن ممکن است حالم را خوب کند. برخلاف همیشه دلم لک زده بود برای اینکه آدرنالین توی رگ هایم بدود.

اما همین طور که سرعت دستگاه بالا می رفت فهمیدم اصلا چیزی نبود که می خواستم. خوشی سراغم نیامد و به جایش آن یک ذره رمقی هم که در دست و پایم بود رفت و یک صورت رنگ پریده و دست و پای یخزده نصیبم شد!!

من فقط ذره ای سرخوشی می خواستم، ودیگر هیچ!

*

عادت جدیدم روزنامه خواندن است که سابقا هرگز تجربه اش را ،جز در موارد کمیک استرپ، دوست نداشتم. صفحه حوادث را نگاه می کنم. پر است از اخبار قمه کشی وتجاوز و خودسوزی و اسید پاشی... نه، مثل اینکه به درد همان شیشه پاک کردن می خورد!

*

20 دقیقه ای است که کنار خیابان در انتظار تاکسی ام و قدرت خدا همه هم می خواهند آدم را دربست ببرند! اجبارا سوار یک پراید نقره ای می شوم. نمی دانم چرا روی اینکه در ها را قفل کرد حساس می شوم، و روی شیشه های دودی اش، و روی اینکه مسافر دیگری سوار نکرد، و روی سرعت خیلی زیادش ، و روی...

با رنگ زرد و دست و پای یخزده و قلبی در حال انفجار از ماشین پیاده می شوم. هیچ اتفاقی نیفتاد، بنده ی خدا فقط مسافر کشی می کرد. اما ترسیدم....خیلی ترسیدم!

*

ساعت 9 شب در کوچه ی عریض و طویلی که به سمت خانه مان می رود و با نور سفید و بی رمق چند چراغ، اندکی روشن شده است، راه می روم. قدم های بلند بر می دارم و سعی می کنم کمی از حاشیه ی پیاده رو فاصله بگیرم . سایه ای که روی دیوار افتاده نظرم را جلب می کند. بر سرعت قدم هایم می افزایم و هی با خودم می گویم: رهگذر است، فقط رهگذر است.

و او هم سریع تر می آید و من سریعتر می شوم و او هم سریعتر می شود و قلبم هم سریع تر می زند
! عاقبت سرفه ای می کند و می گوید:ببخشید ترسوندمتون! و نفسی می کشم و می فهمم یکی از پسر های همسایه بود و البته به شدت احساس خز و ضایع بودن می کنم!

*

نصف شب با شنیدن صدای مهیبی از خواب می پرم و وقتی می فهمم این فقط صدای ویبره ی موبایلم بوده که روی میز چوبی ام تشدید شده، آسوده می شوم که خبری از زلزله نیست و من هنوز زنده ام!

*

می دانی ! خسته شدم از این همه دلهره، از این همه ترس شاید بیهوده. از اینکه دائما خواب ببینم در حال سقوط از بلندی ام یا کسی دنبالم می کند یا عزیزی را از دست داده ام...

محض رضای خدا! من فقط ذره ای سرخوشی می خواهم!

با تشکر از خاله کاکتوس که این پست رو ازش سرقت نمودم!!

+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:17 به قلم پریشاد |

من يک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را ديدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زياد دلش گرفته باشد، غروب خورشيد را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را تماشا کردی، زياد دلت گرفته بود؟

 ...آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد،..

+ تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 13:9 به قلم پریشاد |

این پست صرفا به دلیل فسیل شدگی مگس مذکور در شعر پست قبلی و نیز جهت جلو گیری از فسیل شدگی وبلاگ میباشد!!

صبحگاه روز جمعه آزمون داشتندی در طی آزمون به زاویه ای سخت مشغول ریاضت بودندی وکس ما را خبر نه!

که ناگاه از ناتوانی وشقاوت طراح دون در طرح سوال شوقی ما را فرا گرفت که در نقل نگنجد و در حالی که بر نیمکتمان جلوس فرموده بودیم خنده ای سخت زیرکانه سر دادیم که ناگاه دریافتیم آزمون باشی (مراقب)سخت در کار من است!! بنا بر این سخت خود را جمع و جور کرده!

همچنان که آزمون دادندی گلوکز خون مبارک تحلیل رفتندی که ناگاه خادمی سماط که با ما دل رحمی داشتندی و گویی دل به مهر ما داده بودندی پیش آمدندی و تیتاپی دو ٫سه پخش نمودندی!

اینجانب چون قحطی زدگان سومالی به معیت پنج انگشت دعا گو سر آن را گشودندی و در یک چشم به هم زدن مراحل مضغ و بلع و هضم را تحلیل فرموده و رندان چنان کلکش را کندم که گویی هرگز چنین تیتاپی قدم به عالم وجود ننهاده بود!!

آزمون که تمام شدندی رقعه (پاسخ نامه) به مراقب باشی دادندی و در راه دیدندی که نیک کوفته شدندی و روحمان افگار شدندی و کسی حتی پدر ما را خبر نه! و ما را دنبال نه!!

دلمان سخت متحیر گشت و تا حال چون شود دست آزادی(hands free خودمون!) در گوش نهادندی و دوبس دوبس کنان به آواز قمیشیان گوش دادندی!

و به کجاوه دانی (ایستگاه taxi ) رفتندی و انتظار کجاوه کشیدندی!

از قضای آمده کجاوه ای سخت بلند (شاسی بلند) با راننده ای خوش درای(خوش تیپ) عنان گرد کردندی و ما او را مهل نه!

زیرا به کجاوه باشی(راننده تاکسی) نمانستی! و خایب و نا امید روانه شدندی!!

و بر خويشتن مي ژكيد و خلق را لعنت همي كرد كه حق اين خلق جز اين نباشد.!!

همچنان که در شقاوت مردم دون و مکر وفریب جهان پتیاره و عدم عنان گرد کردن کجاوه ها نگرستندی در حال بديدندی كه كجاوه اي كوچك (taxi) راست به سويمان آمدندي و شادي بسيار افتاد و شكر گفتندی خداي را عز و جل به استخلاص از وقيعت كورباطنان.

و تصمیم گرفتندی هزار درم به غزنین و دو هزار درم به سایر ممالک دهم:)))

اما غافل از مکر و فریب جهان پتیاره این خوشی دیری نپایید که راننده کجاوه ایستندی و بی سراپایی لات ولوت٫آسمان جل و بی نهایت چلمن سوار کجاوه شدندی و کنار من جلوس نمودندی

که در حال روي سبز شد! از عطر ریاحین جوراب ۶۸بار مستعمل شده و شسته نشده ی شان سر مست گردیدندی!!

و راه چونان ظلماني و موحش كه پيكان جوانان گوجه اي به ليموزين سياه(!) مانستي و از عكس رياحين جوي هاي فاضل ليموزين سياه به پيكان جوانان گوجه اي.

به تگ ايستاد ندی تا وي را مكاني امن باشد!!

كله بيرون كردندي تا نفس تازه کنیم و اكسيژني يابیم به جهت احياي سلول هاي خاكستري.

ساربان (راننده تاکسی)به نواي آنتونیو باندراس گوش دادندي.. سایونامبره مویونرادو کمه گوستا لو مجور...

و خود را جنبانيدندي و پری از آنجا كه كژ طبع جانوري باشد روي در هم كشيد!

من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه!

که نا گاه دیدندی موجی از حرکات موزون از ناحیه ی سرو گردن جناب کناری شروع شدندی و در نهایت به کمریشان رسیدندی و پری را به خنده اي غافلگيرانه مبتلا گردانيدندي و وي سخت كوشيد تا آن را در خلال سرفه اي چند محجوب گرداند.

در حال جناب کناری اندیشید که پری را مرضی باشد که سرفه کردندی٫ و چون سخت٫ دل رحم بودندی دستمالی دو٫سه به وی دادندی

پری بسیار دعا کرد و گفت این صلت فخر است پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است٫حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست! اما چون به آن چه از دستمال دارم واندک است قانعم وزر و وبال این چه به کار آید؟!!

جناب کناری دست از تعارف بکشید و وی با خویشتن اندیشید که او را عقلی سلیم نباشد و محنت من او را نشاید!!

و پری در خيالاتش سير كردندي و وقايع آن روز مرور كردندي كه به ناگاه واقعه اي خاطرش را سخت مغشوش گردانيد و وي را به خودخوري انداخت. انديشيد كه در خطا باشد و چنين حادثه اي او را نشايد. دگر باره انديشيد كه من نيز از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود!!

و آنگاه که رسیدندی از خیالاتش برون آمد.

و آن سوارکار (راننده تاکسی)را ندا دادندی که" هان اي ستيزه جوي! عنان گرد کن!

و به خانه بازگشت!

در راه بدين انديشيدندي كه چه باشد كه تاوان ذهن پليد جماعتي را عده اي ديگر بايد داد.

توضیحات:

سخت: بسیار

خايب: نا اميد

تگ: دويدن

وقيعت: سرزنش

صلت: پاداش

دربایست نیست:احتیاج ندارم

ستیزه جوی: جنگ جو

عنان گرد کردن:کنایه از ایستادن

كژ طبع جانوري باشد...: تلميح دارد به: اشتر به حدي عرب در نهايت است و طرب/ گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانوري

پی نوشت 1): لعنت کنکور را خف و ذل که خواندنش موجب عزلت است و به تست اندرش مزید فرقت...

پی نوشت 2): آپ بعدی نه حالا حالا ها.. نگفتم که نظرات شما هم نه حالا حالا ها

پی نوشت۳):اگه نفهمیدین چی شد ناراحت نشین چون خودمم دقیقا نفهمیدم چی شد!!

+ تاريخ جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 14:34 به قلم پریشاد |


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد، گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود 

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

  شاعر؟؟؟                                                                                                                                                                      

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:23 به قلم پریشاد |

من دوازده سال در نظام آموزشی درس خواندم و متن دوازده هزار کتاب درسی دوره کردم و دوازده میلیون نکته ی مهم از آخر و اول و چپ و راست و بالا و پایین و زیرنویس و رونویس و فهرست و اعلام کتابهایم استخراج کردم. من دوازده سال درس خواندم و دوازده میلیون بار به طور شفاهی و کتبی به صغیر و کبیر مدرسه امتحان دادم.من دوازده سال درس خواندم و بالاخره تفاوت تولیدمثل میتوز و میوز را را آموختم و فهمیدم که میتو کندری همینطور در سلول ول نمیگردد و قارچهای عزیز با هاگ تولیدمثل میکنند و اینکه سنگهای محترم گرانیت جزء سنگهای آذرین هستند و فسیل کرم خاکی و دایناسور در سنگهای رسوبی یافت میشود.من دوازده سال درس خواندم ودانستم اگر قطاری با سرعت صد کیلومتر در ساعت حرکت کند وبا ملخی در جهت مخالف برخورد کند و به رحمت ایزدی بپیوندد در حین این تصادف ناگوار مرحوم ملخ چقدر گرما آزاد میکند!این جانب با افتخار دوازده سال درس خواندم و دریافتم که سولفات با سولفید تومنی هف صنار توفیر دارد.من دوازده سال تمام درس خواندم و دانستم در کدام سمت ترکیه پنبه میکارند و دوازده میلیون مرتبه به سوال وزین "هنجار چیست؟" پاسخ دادم.من با قطعیت مدت دوازده سال بدون غیبت درس خواندم و احتمال خارج شدن مهرهای قرمز از کیسه ای که شامل هزار مهره قرمز کمرنگ و و سه مهره قرمز پررنگ است با جایگذاری و بدون جایگذاری محاسبه کردم و همواره از مختصات نقطه ی x وy منحنی های مختلفی را با دقت گذراندم و یاد گرفتم که سینوس ۴۵ درجه رادیکال دو-دوم است.من دوازده سال درس خواندم و با قزلباش ها آشنا شدم ونام تمام فک و فامیل های مافنگی قاجاریه را از بر کردم و فهمیدم تاریخ در مورد آدم های قبل از ماست!من دوازده سال آزگار هر روز و بدون وقفه درس خواندم و به خاطر سپردم که عنصرالمعالی کیکاووس ابن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار خدا بیامرز در قابوس نامه چیزهای خوبی نوشته است! خوشبختانه من به جای علافی دوازده سال درس خواندم و توانستم محاسبه کنم اگر آخرین روز سال ۱۳۸۷ خورشیدی چهارشنبه باشد اولین روز سال ۱۲۳۸۷ خورشیدی چندشنبه است!بله من دوازده سال درس خواندم نمره های خوبی هم گرفتم.من در سال کنکور هم درس خواندم اما نمره های خوبی نگرفتم و این شد که دوازده سال پشت کنکورماندم تا اینکه بالاخره بر اثر صبر نوبت ظفر آمد و در کنکور پذیرفته شدم و این شد که موفق شدم چهار سال آزگار دیگر درس بخوانم تا موفق شوم مجددن در کنکور شرکت کنم و دو سال آزگارتر دیگر هم درسم را ادامه دهم!من هیجده سال ذره ذره درس خواندم و مدرک گرفتم و درست هیجه سال طول کشید تا بالاخره دستگیرم شد که در تمام این مدت سینوس ۴۵ درجه و مهره های داخل کیسه و عنصرالمعالی و حتی ملخی که گرما آزاد میکرد همه با من شوخی داشتند و مرا سر کار گذاشته بودند چرا که مدتی است با چشمان غیر مسلح افرادی را میبینم که بهتر از تمام آنچه را که قرار بود این جانب با هیجده سال به دست بیاورم را با هیچ سال درس نخواندن به دست آورده اند! نقل از "گل آقا " سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷ - سال اول ـ شماره هفدهم
+ تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 23:12 به قلم پریشاد |

                                                             سلام

 

سه ماه پیش همایش فیزیک داشتیم طبق معمول استاد فیزیکمون وقت نداشت

بنابر این تهديد به تحريم شدن از كلاس نمود ،                                  



بعد با يه يارو ديگه كلاس داشتيم.

طبق معمول مدیران محترم آموزشگاه یکی دیگه از استادای از خود راضیه علامه حلی تهرانو برداشتن آوردن                                                         

                                                              

از اون استادای از خود راضیه یه نمه خله مغرور که تا وارد کلاش شد گفت من تا حالا غیر

   تیز هوشان به آموزشگاههای دیگه نرفتم                                     

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز                                                               


یعنی ما براش در حکم نشانگان داون بود.(عقب مونده ی ذهنی)   

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز                                                                      

طبق معمول آموزشگاه پسرانم تعطیل شده بود                                       

بنابراین  متاسفانه کلاسمون با هم تشکیل میشد .                                             

    شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز                                                                       

                                         

        تا استاده اومد تو شروع کرد به یه سوال مسخره پرسیدن                                 

سوال مي پرسيد ميگفت هركي بلده جواب نده !!!        

                                                              

هر كي بلد نيست جواب بده !!!                                                     

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز                                                                         



يه سوال پرسيد تفريقي به روشي غير از روش معمول ، گفت كي مي تونه حلش كنه؟


ديدم از كل برادران و خواهران موجود در كلاس ،


هيچ كس جواب نداد ،


غيرتي شدم و شروع كردم به جواب دادن.

                                                               شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز



من كه توضيح مي دادم برادران و خواهران ، با چشم هاي


گرد شده داشتن منو نگاه مي كردن.



با اطمينان كامل و آوردن دلايل بسيار در حال


اثبات قضيه بودم.

  

                                                                

 



روشي كاملا نوين رو داشتم ارائه مي دادم در حل مسئله.


هوش كل همكاران متبلور شده بود و داشتن فك ميكردن من چي دارم ميگم.



                                                              

از نگاهشون كاملا مشخص بود دارن تجزيه تحليل مي كنن حرف هاي منو


ولي به هيچ نتيجه اي در ذهن نمي رسن.



يه كم كه ادامه دادم ، استاده با تعجب گفت:


شما مطمئني؟ راهشو مي دوني؟



گفتم : نه از خودم دارم ميگم.

 


گاهي وقتا برق نگاه از روي ذوق و شاديه ،


اما گاهي هم اين برق از اين جهته كه طرف با تمام


وجود دلش ميخواد دستاشو حلقه كنه


دور گردنت و تورو از نعمت تنفس


محروم كنه !



با خنده ي برادران و خواهران بي جنبه ،


هر لحظه اين برق در چشمان استاد بيشتر مي شد.



منم خودموجمع و جور كردم آخه هنوز اكسيژنو دوست دارم !!


البته شانس آوردم نذاشت ادامه بدم ، چون بعد ديدم


آخرش يه عدد اضافه مياوردم كه نمي دونم بايد چيكارش کنم

                                                                   

                                 


بگذريم از اين كه ديگه هر جواب درستي هم كه ميدادم استاده ميگذشت و توجه نمي كرد.

                   

   بعد من موندم و سر و وضعی بسی نا مرتب ،                                   

استادی بسی خندان و آبرویی بسی رفته                                     

                                                                        

بازم یاد این جمله ی پر معنی افتادم که میگه :                                   

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شه                                             

                                         

                                                             

                                  

+ تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:30 به قلم پریشاد |

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

سه نفر با هم میرن ساعت فروشی،ساعت میخرن30000 تومن.یعنی نفری 10،000

تومن دادن.صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 25،000 تومن بوده برو 5000 تومن بهشون برگردون.شاگرد مغازه 2 تومن واسه خودش برمیداره 3 تومن برمیگردونه به اون سه نفر یعنی نفری 1000 تومن.

پس با برگشت1000 تومن به هر نفر ،اونها نفری 9،000 تومن دادند.حالا سوال اینجاست که 27=9×3 و 2 تومنم که شاگرد مغازه برداشته ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومن کجاست؟

طراح سوال:پروفسور حسابی

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 0:12 به قلم پریشاد |

"سلام" ديگه خيلي تكراري شده.به جاش : "سلووووووم"شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

راستشو بخواین به دلیل مصاحبت زیادم با دانشجو های محترم به مفاهیم عمیقی دست یافتم

،فهميدم تعريف بعضي چيزا،با اون تعريفي كه قبل از اومدن به دانشگاه ازشون داریم،خييييييييلي فرق مي كنه...مي گين نه؟خودتون بخونين ببينين راست مي گم يا!نه؟!

سلف دانشگاه:

از آنجايي كه مسموميت،يكي از راه هاي خودكشي مي باشد،اين محيط مي تواند مكان مناسبي براي مراجعه ي دانشجويان از دنيا بريده باشد!  puke.gifشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

كتابخانه دانشكده:

مكاني براي گپ و گفتمان،صرف ناهار،نوشيدن چاي.از مصارف جانبي اين مكان،مطالعه كتاب مي باشد


دفتر استاد(office) :

مكاني ست براي خوردن شكلات و پرسيدن سوالاتي كه جوابشان را بلديد!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز



كامپيوتر:

وسيله ايست كه به عنوان بخشي از دكور،براي تزئين كلاس هاي لابراتوار استفاده مي شود.


دانشجوي فعال:
جانداري ست كه در تمام كلاس ها حضور داشته و به طور ميانگين،در هر ساعت،بيست بار فرمايشات استاد را با "تكان دادن سر" و يا گفتن جملاتي نظير "شما درست مي گيد" تاييد نمايد



دانشجوي پرت:

اين نوع بشر،به طور اشتباهي وارد دانشگاه شده و فقط به دليل اين كه چيزي بارش نيست،از حرف يا جزوه استاد انتقاد مي كند! 


سوال:

اين پديده ي عجيب، از ديدگاه بعضي ها،فقط مختص كساني ست كه به دليل آي كيوي پايين درس را نفهميده اند!


نظر سنجي استادان:
تمريني براي افزايش "سرعت عمل" در تيك زدن نمره ي "بيست"



مبحث حذفي:Reading a Book

به قسمتي از جزوه استاد تلقي مي شود كه مهم ترين سوالات امتحان پايان ترم از آن طرح خواهد شد.و دانشجويان عزيز بايد بيشتر وقت خود را صرف مطالعه اين بخش نمايند!



[تا اينجا من همينا رو گرفتم!...اگه شما تعريفاي بهتري دستگيرتون شده بگيد اضافه كنم!]

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:32 به قلم پریشاد |

کتاب بازی زندگی و راه این بازی

1- بـــازی

زندگی پیکار نیست، بازی است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد، چه خوب، چه بد قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.

برای پیروزی در بازی زندگی باید قوه تخیل را آموزش دهیم که تنها نیکی را در ذهن تصویر کند. زیرا آنچه آدمی عمیقاً در خیال خود احساس کند یا در تخلیش به روشنی مجسم نماید بر ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخودآگاه) اثر می گذارد و مو به مو در صحنه زندگی اش ظاهر می شود. تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. پس بپائید تا همه صفحه های کهنه نامطلوب و آن صفحه های زندگی را که میل نداریم نگه داریم، در ذهن نیمه هشیار بشکنیم و صفحه های زیبا و تازه بسازیم.

هدف بازی زنــدگی این است که آدمی به روشنی خیر و صلاح خود (طرح الهــی خویش) را ببیند و تصویرش را از ذهن خود بزداید. باید ایمان را جانشین ترس کنیم. تردید تنها دشمن آدمی است. تردید و هراس میان انسان و بزرگترین آرمانش فاصله ایجاد می کند. به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.

ذهن 3 بخش دارد

1 - ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخوداگاه): قدرت مطلق است، بدون مسیر و جهت و بدون توان فهم و استنباط، هر زمانی (کلامی یا احساسی) را مو به مو اجرا و در صحنه زندگی آشکار می سازد.

2 - ذهن هشیار یا ذهن نفسانی یا فانی: ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد، می بینید و بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد.

3 - هشیاری برتــر: یعنی آن ذهن الهــی درون هر انسان و قلمرو آرمانهای عالی و عرصه طرح الهی که افلاطون آن را الگوی کامل خوانده است.

جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.

همانا این تقدیر (با عنایت) راستین آدمی است که از جانب فرد لایتناهی (خـــدا) درون خود انسان بر او جلوه کرده است که در ذهن هشیار آدمی آرزویی دست نیافتنی جلوه می کند.

فانون معنویت حکم می کند که بنا به حق الهــی (طرح الهی) اگر چیزی یا کسی از آن تو باشد نمی توانی آن را از دست بدهی اگر نه همطرازش را به دست خواهی آورد.

شهود (یعنی الهام یا دریافت هدایت مستقیم از باطن) راهنمایی لغزش ناپذیر انسان است.

جملات تأکیدی

هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند ، دیر یا زود ، در زندگیش نمایان می شود.

وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است. اما از طریق آرزو ، ایمان ، یا کلام به زبان آمده ، می تواند نمایان شود.

چرا نگران باشیم ؟ شاید هرگز پیش نیاید

برای دشمن خود برکت بطلبید تا او را خلع سلاح کنید. از این طریق مهمات او را از چنگش می ربایید و تیرهای او را به برکات بدل می کنید.

آنچه در عبادت می طلبید یقین بدانید که آنرا یافته اید و به شما عطا خواهد شد.

انسان تنها آن چیزی را می تواند بدست آورد که خود را در حال ستاندن آن ببیند.

اگر بتوانی خود را مهار کنی آنگاه خواهی توانست عنان هر وضعیتی را در کف اختیار بگیری.

تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را بکار ببرید برای طلب شفا و برکت و سعادت.

در بازی زندگی ، محبت و نیکخواهی بر هر تدبیری پیروز می شود.

خیر خواهی و طلب برکت برای یکایک انسانها و شگفتا که اگر آدمی برای کسی برکت بطلبد توان آزار رسانیدن را از او خواهد گرفت.

برای کسی که رضایتمندی مردم را می طلبد بر زمین سلامتی هست.

مادامی که آدمی در برابر وضعیتی مقاومت کند ، آن را بسوی خود خواهد کشید . اگر بکوشد از وضعی بگریزد همواره آن وضع را بهمراه خواهد داشت و به هرکجا که برود آن وضع او را دنبال خواهد کرد.



+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 10:17 به قلم پریشاد |

 

 

من می توانم خوب ،بد ، خائن ،وفادار ، فرشته خو 

یا شیطان صفت باشم                                                                     

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،

من می توانم سکوت کنم ،نادان یا دانا باشم،

زیرا من یک انسانم و این ها صفات انسانی است.

 

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزی باشم که تو می خواهی،

من را خودم از خودم ساخته ام،

تو را دیگری باید برایت بسازد.

 

و تو هم به یاد داشته باش:

منی که من از خود ساخته ام، آمال من است،

تویی که تو از من می سازی آرزوهایت

 یا کمبود هایت هستند.

 

لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی

و تو هم می توانی انتخاب کنی که مرا می خواهی یا نه

ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.

می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم و من هم،

می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

و این جهان مملو از انسان هاست،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.

تو نمی توانی برایم به ققضاوت بنیشینی و حکم صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ماورایی خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند،

من قابل ستایشم و تو هم،

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاوری: آنهایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی

همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با ظاهری متفاوت،

اما همگی جایز الخطا.

نامت را انسانی با هوش بگذار اگر انسان ها را از پشت ظاهر های متفاوتشان شناختی،

و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است.

 

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آن چه آرزویش را داریم

 

                                                 بخشی از دست نوشته های مهاتما گاندی

 

 

خوب بود شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  من خودم عاشق این متنم و همینطور مهاتما گاندی

دفعه ی دیگه یه متن از فلورانس اسکاول شین میذارم

روانشناس زن آمریکایی

کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که یه مجموعه از چهار اثرش هست

فوق العادست و همچنین خیلی کامله که الان بهش میگن روانشناسی مدرن

یا روانشناسی ذهن بهر حال فوق العادست توصیه میکنم اگه نخوندینش حتما

بخونید معجعزه میکنه

تا بعد

+ تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 10:58 به قلم پریشاد |

 

             اگه آقایون عروس میشدن چی میشد!!!!!!!!! شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

 

 

امیدوارم به کسی بر نخورده باشه خدایی نکرده.......آخه از قدیم گفتن

کبوتر با کبوتر باز با باز.......(چه ربطی داشت)...........ها چیزه...........الان حضور ذهن ندارم

.......اصلا ولش کن

خو ........طبیعیه تازه کنکور دادم اینه که فعلا تعطیلم....اصلا خودتون یه نمونه بگین ببینم بلدین!!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:53 به قلم پریشاد |

دیروز با ارازل محل رفتیم خیابون بعد کنککوری دلمون وا شه یهو من گفتم

 بوی گشت(ارشاد)میاد!!!!!!!

رفقا گفتن بیخی خی ( مخفف بیخیال) توهم میزنی!! ما که گشتی نمیبینیم!

ولی بوش میومد!!!

یهو دیدیم یه گشتی از فرعی پیچید جلمون !...........اون وقت همشون یک صدا داد زدن:

زبونتو مار بگزه پریشاذ.................

ای بابا ........حالا بیا پیش گویی کن!!!

ارازل هل شده بودن خفن !یکی از ارازل نزدیک بود بره خودشو تحویل بده.........که به معشیت

اینجانب و سایر ارازل جلوشو گرفتیم.شکلک های  هلن

من که دیدم شرایط بحرانیه گفتم دوستان آرامش خودتونو حفظ کنین! یه نفس عمیق!

۱٬۲٫۳ فرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جاتون خالی مثل خل وچلا شده بودیم وسط خیابون اصلی اونم به اون شلوغی چهارتا

خل وچلو تصور کنین دارن میدون ..........

 یهو گشتی عزیز که تازه فهمیدیم اصلا پی ما نبود نظرش جلب ما شد و

پای محترمشو رو پدال عزیز گذاشتو اوفتاد دنبال ما!!!!!!!!!!

منم تو این قیل وقال بام !!!!!!!خوردم به یه آقای با شخصیت! قد بلند!فکر کن تو این گرما کت و شلوار

پوشیده بود تازه کراواتم زده بود!!!!!!!

بند  که همچنان  مستغرق جمال این وجود کمیاب و شئ عجیب شده بودم.... دیدم یارو هم هل

شده به جای ینکه بگه عذر میخوام ..گفتش عرذ میخوام http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

تازشم من بهش خورده بودم من باید عرذ میخواستم!!!http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif

بنده که همچنان مات ومبهوت مونده بود یهو سنگینی دست یکی از ارازلو رو شونه هام

حس کردم که داد میزد بدو گشت پشتته !!!

برگشتم دیدم جناب خوش تیپ گشتی!! با عینک ته استکانی! یقه ی آخوندی تا آخر

بسته شدش اونم از نوع آبی آسمونی !زل زده به من !!!!!!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

سه٬چهارتا پا جور کردم و با سرعت ۷گام در ثانیه دویدم تا اینکه یادم اومدم آموزسگاه کنکورمون

تو همون خیابونه این شد که با  راهنمایی بنده پریدیم تو آموزشگاه!!

مدیر آموزشگاه که یه سه ٬چهار ماهی میشد ندیده بودمش از شوق و علاقمون وتعجیلمون به

سر زدن بهش به وجد اومده بود اومد جلو .........دیدم قیافش عوض شده..........خودش نبود

.......علامت سوال بودhttp://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_confused.gif 

گفتم خانم میرزا دستم به دانمت  گیر افتادیم.....بنده خدا فکر میکرد اومدیم بهش سر بزنیم

نگو سپر بلامون شده؟!!!!!

این شد که رفتیم طبقه بالا از پنجره گشت جونو دیدیم که دنبال ما میگرده!!!!!!!

چه منظره زیبایی!!

فکر کنم اون آقاهه که تو گشت بود از من خوشش اومده بود!!!!

بالاخره دست از پا درازتر برگشتن این بود که ما هم در خلاف جهت گشت به راهمون ادامه دادیم...

به جای اینکه دلمون وا شه کلی استرچ بهمون وارد شد....ولی باحال بود تو راه کلی

به ریش گشتیه خندیدیم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  اومددور بزنه ما دورش زدیم!!!!!!!

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:1 به قلم پریشاد |

سلام دوستان!

با گرما چیکار میکنین؟

تابستون دیگه....حالا که فعلا از شر کنکور خلاص شدیم وقتشه که دیگه یه نفس راحت بکشیم

حداقل تا قبل از اعلام نتایج!!!

من که کلی برنامه واسه تابستونم چیده بودم

                                          شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

بگذریم که هنوز همه ی این برنامه هام عملی نشدن ولی ....حداقل تونستم دوباره یه سری

از فیلمایی که دوستشون داشتمو ببینم

خوب دوست دارم امروز  یکی از سریالای  مورد علاقم یعنی سامسون رو واسه دانلود بذارم

 

اینم یه سری عکس ازکیم سون آه جووووونمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

 

 

 part 1 :My.Lovely.Sam Soon 01.avi

 

part 2 :My.Lovely.Sam Soon 02.avi

 

part 3:My.Lovely.Sam Soon 03.avi

 

part 4:My.Lovely.Sam Soon 04.avi

 

part 5:My.Lovely.Sam Soon 05.avi

 

part 6:My.Lovely.Sam Soon 06.avi

 

part 7:My.Lovely.Sam Soon 07.avi

 

part 8:My.Lovely.Sam Soon 08.avi

 

part 9:My.Lovely.Sam Soon 09.avi

 

part 10:My.Lovely.Sam Soon 10.avi

 

part 11:My.Lovely.Sam Soon 11.avi

 

part 12:My.Lovely.Sam Soon 12.avi

 

part 13:My.Lovely.Sam Soon 13.avi

 

part 14:My.Lovely.Sam Soon 14.avi

 

part 15:My.Lovely.Sam Soon 15.avi

 

part 16:My.Lovely.Sam Soon 16.avi

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 1:58 به قلم پریشاد |

 اقا این چه وعضشه...اخه کجای دنیا اینجوریه؟از وقتی چشم به جهان گشودیمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز دختر و پسر رو جدا کردن.توی مدرسه توی اتوبوس توی صف نون واییتوی دستشویی حالا هم تو دانشگاه هر جا بری دختر پسر جداست.بعد که ادم میخواد ازدواج کنه نه دختر پسر رو میشناسه نه پسر دختر رو.(البته ما که اصلا قصد ازدواج نداریم واسه کسایی که میخوان ازدواج کنن میگم )هیچ کدوم هیچ شناختی روی هم ندارند بعد انتظار دارند توی چند جلسه خواستگاری ادم تصمیم بگیره دختر به دردش میخوره یا نه.دوران نامزدیو اینا هم همش الکی.اینقد فرهنگ جامعه پایینه که بعد از اینکه 2-3 بار با ماشین برین دم در خونه دختر خانواده دختر میگن همسایه ها گفتن این پسره کیه همش میاد دنبال دختروتون.ما چه جوابی بدیم؟شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز زودتر تصمیم بگیرین...اینم از دوران نامزدی 2 هفته ای ما توی ایران.در رابطه با همین موضوع یه سری کارکاتور واستون اماده کردم ببینید و نظر خودتون رو راجع به این موضوع توی نظرات بگین.

 


 با تشکر از وب سایت نازترین که من این پست رو ازش سرقت نمودم

راستی میدونین دیروز چه روز مهمی بود ؟ چی نمیدونین؟!!!!یکم فشار بیارین .... ۲۳ تیر

.... بازم یادتون نیومد !!!!!!!!!

ای بابا تولد من بود دیگه

حالا دس شما دس

حالا بیا وسط شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خوب دیگه بسه ...بسه....گفتم بسه ااااااای بابا حالا من یه چیز گفتم این حرکات موزون چیه

از خودتون در میارین

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 11:11 به قلم پریشاد |

سلام شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز به همه ی دوستان گل...

بالاخره بعد از مدت ها  تلاش شبانه روزی من هم کنکورمو دادمو  اومدم

و این اتفاق خجسته رو به همتون تبریک میگم!!!

 الان از شادی در پوست خودتون نمیگنجین نه!

میدونم خوشحالین .باید بگم که منم خوشحالم که به جمعمون پیوستم!

همیشه اینقدر خودشیفتگی خوب نیست ..آخه از قدیم گفتن :

when you put someone on a pedestal , you won't notice his faults any longer!!

  منتظر پست های بعدی من باشید!!

پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 | 19:43 |

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:4 به قلم پریشاد |

سلام !

من بازم اومدم هنوز کنکور ندادم ولی دلم نیومد نیام

میخوام چند تا کاریکاتور بذارم حالشو ببرین

 

 

خوب بودشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خندیدینYahخب برا  بعد کنکور به درد میخوره

راستی ما داریم بعد کنکور میریم مسافرت سوغاتی که نمیاریم ۱۰۰٪

ولی خودم بهتون کلی پز میدم دلتون بسوزه

خب زیادی حرف زدم برم به درد کنکور بمیرم

 

تا بعدHello

راستی گذاشتن نظر یک در دنیا صد در آخرت صواب داره

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 12:57 به قلم پریشاد |

 

سلام !

شناختی؟ چی نشناختی؟بابا منم دیگه پریشاد

بالاخره پس از سال ها انتظار بی وقفه شما بنده برگشتم! (حالا کی منتظر

 تو بود؟) خب چیزه ...........ولش کن

خب ایندفعه میخوام مطالب مفید بذارم

ولی وقت ندارم! آخه کنکور دارم (کنکور بلای خانمان سوز)

پس یه ماه دیگه بمون منتظرم تا برگردم! جایی نرینا تنها نرینا

تنهایی خطرناکه حسن! ممکنه داغون بشی حسن!نیشتو ببند حسن

خب ما که رفتیم ریشه های کنکورو از ته بکنیم! ولی هراز گاهی یه گریزی میزنیم

به اینجا!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

خب تا بعد بدرود

راستی یکمم برام دعا کنین

برام نظر بذارینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:14 به قلم پریشاد |