در همین افکار غرق بودی و سلانه سلانه و سعي كرديم ديگر مكالمات خلق الله را استراق سمع نكنيم
.
همين طور كه مي رفتيم چشممان افتاد به يك كافي شاپ ،ماهم كه افسارمان دست
اين خندق بلاي لعنتي است گفتيم برويم يك قهوه اي چيزي بزنيم به بدن. داخل
كه رفتيم ديديم همه زوج نشسته اند و به يكديگر نگاه دلبرانه مي اندازند و
عشوه مي آيند ما هم به منظور جلوگيري از افزايش كهير هاي سطح پوستمان سريع
رفتيم مثل بچه يتيم ها يك گوشه كز كرديم ( دور از جانمان البته!)مدتي منتظر
مانديم يكي بيايد يك چيزي بياورد ما كوفت كنيم برويم، ولي زهي خيال باطل
رفتيم پيش جناب كافه چي كه بسيار خوشتيپ مي زد گفتيم آقا يه قهوه ترك
لطفا. جناب هم نگاهي به سر تا پاي ما انداختند يعني برو بچه كلوچه تو بخور.
_ فعلا قهوه ترك نداريم، اسپرسو داريم و كاپوچينو و ...
با خودمان گفتيم يارو فكر كرده مي خواهد شيشليك بدهد ملت. گفتيم چاي چطور؟ انگار توهين مفتضحانه اي به حضرت ايشان شده باشد ابرويي بالا انداختند و گفتند : نه خير خانوم. خبث طينت ذاتي مان گل كرد خواستيم بپرسيم قليان چطور گفتيم الان با لنگه كفش مي اندازندمان بيرون. در حاليكه شير آبي مجازي را در هوا باز مي كرديم گفتيم : آب شير چطور اينو كه ديگه دارين...لبخند كريهي زدند و گفتند مهران مديري ديگه ... قيافه ي چندش شده ي ما را كه ديدند نيششان را جمع كردند گفتند شير نسكافه خوبه؟
براي اينكه از شرش خلاص شويم گفتيم همين خوب است و رفتيم
نشستيم ديديم همه مشغولند ما هم يا بايد زل بزنيم به سقف يا دوباره برويم
در فاز استراق سمع... پس دفتر دستكمان را پهن كرديم و زديم به تريپ
خرخواني و خودمان را با دو سه تا تست رياضي مشغول كرديم. همين طوري غرق
رياضي بوديم و پاهايمان را عين پاندول ساعت عقب جلو مي كرديم كه بالاخره
شير نسكافه مان را آوردند و ما بدو اينكه سرمان را بالا كنيم تشكر كرديم.
جناب كافه چي با همان لبخند چندشناكشان فرمودند: مشقاتو مي نويسي؟ كمكت
كنم؟ خواستيم بپرسيم شما با پسرخاله ي كلاه قرمزي نسبتي داريد كه باز جلوي
زبانمان را گرفتيم و بدون اينكه اندكي خودمان را از تك و تا بيندازيم از
بالاي عينكمان آفتابیمان
نگاه عاقل اندر سفيهي به ايشان انداختيم و در حالي كه خود
را در هيبت خواجه نصير الدين طوسي مي ديديم گفتيم: راستش يك مسئله ي هذلولي
هست كه نمي تونم حلش كنم و شرحي برايشان تفت داديم . احساس كرديم ضربه
كاري بود چون در تمام طول زماني كه برايشان توضيح مي داديم عينهو گوساله ي
سامري با چشم هاي وق زده زل زده بودند به ما ...چه حالي مي دهد سركار
گذاشتن اين جماعت سوسول...![]()
نسكافه را خورديم و رفتيم حساب كنيم گفتند مي شود n تومان. نفس لوامه مان
از دروني ترين لايه هاي وجودمان فرياد زد: اي كارد بخوره به اون شيكمت.حالا
اين وسط سوسك مي شي من حال مي كنم.نفس اماره هم براي اينكه كم نياورد
گفت:خيلي هم خوب كاري كردي عزیزم.چیز دیگه ای میل نداری .من خودم الان حساب میکنم ماهم بشكني زديم به نفس اماره گفتيم دمت گرم
و دل و روده ي كيفمان را ريختيم بيرون و ديديم... جااان...پووووول!
فكر
كنيم زكرياي رازي هم موقع كشف الكل اينقدر خوشحال نشد كه ما هنگام كشف
ذخيره هاي پول در كيفمان.پول را داديم وآمديم بيرون و نفس پيرومندانه اي
كشيديم. نفس اماره و لوامه مان از هواي خفه ي آنجا از لايه هاي دروني
وجودمان بيرون خزيده بودند و پریده بودند روي شانه مان...
اما همین طور که سرعت دستگاه بالا می رفت فهمیدم اصلا چیزی نبود که می خواستم. خوشی سراغم نیامد و به جایش آن یک ذره رمقی هم که در دست و پایم بود رفت و یک صورت رنگ پریده و دست و پای یخزده نصیبم شد!!
من فقط ذره ای سرخوشی می خواستم، ودیگر هیچ!
*
عادت جدیدم روزنامه خواندن است که سابقا هرگز تجربه اش را ،جز در موارد کمیک استرپ، دوست نداشتم. صفحه حوادث را نگاه می کنم. پر است از اخبار قمه کشی وتجاوز و خودسوزی و اسید پاشی... نه، مثل اینکه به درد همان شیشه پاک کردن می خورد!
*
20 دقیقه ای است که کنار خیابان در انتظار تاکسی ام و قدرت خدا همه هم می خواهند آدم را دربست ببرند! اجبارا سوار یک پراید نقره ای می شوم. نمی دانم چرا روی اینکه در ها را قفل کرد حساس می شوم، و روی شیشه های دودی اش، و روی اینکه مسافر دیگری سوار نکرد، و روی سرعت خیلی زیادش ، و روی...
با رنگ زرد و دست و پای یخزده و قلبی در حال انفجار از ماشین پیاده می شوم. هیچ اتفاقی نیفتاد، بنده ی خدا فقط مسافر کشی می کرد. اما ترسیدم....خیلی ترسیدم!
*
ساعت 9 شب در کوچه ی عریض و طویلی که به سمت خانه مان می رود و با نور سفید و بی رمق چند چراغ، اندکی روشن شده است، راه می روم. قدم های بلند بر می دارم و سعی می کنم کمی از حاشیه ی پیاده رو فاصله بگیرم . سایه ای که روی دیوار افتاده نظرم را جلب می کند. بر سرعت قدم هایم می افزایم و هی با خودم می گویم: رهگذر است، فقط رهگذر است.
و او هم سریع تر می آید و من سریعتر می شوم و او هم سریعتر می شود و قلبم هم سریع تر می زند
! عاقبت سرفه ای می کند و می گوید:ببخشید ترسوندمتون! و نفسی می کشم و می فهمم یکی از پسر های همسایه بود و البته به شدت احساس خز و ضایع بودن می کنم!
*
نصف شب با شنیدن صدای مهیبی از خواب می پرم و وقتی می فهمم این فقط صدای ویبره ی موبایلم بوده که روی میز چوبی ام تشدید شده، آسوده می شوم که خبری از زلزله نیست و من هنوز زنده ام!
*
می دانی ! خسته شدم از این همه دلهره، از این همه ترس شاید بیهوده. از اینکه دائما خواب ببینم در حال سقوط از بلندی ام یا کسی دنبالم می کند یا عزیزی را از دست داده ام...
محض رضای خدا! من فقط ذره ای سرخوشی می خواهم!
با تشکر از خاله کاکتوس که این پست رو ازش سرقت نمودم!!![]()
من يک روز چهلوسهبار غروب خورشيد را ديدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که میدانی... آدم وقتی زياد دلش گرفته باشد، غروب خورشيد را دوست میدارد...
- پس تو آن روز که چهلوسهبار غروب خورشيد را تماشا کردی، زياد دلت گرفته بود؟
...آن وقت اگر بچهای به طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد،..
این پست صرفا به دلیل فسیل شدگی مگس مذکور در شعر پست قبلی و نیز جهت جلو گیری از فسیل شدگی وبلاگ میباشد!!
صبحگاه روز جمعه آزمون داشتندی در طی آزمون به زاویه ای سخت مشغول ریاضت بودندی وکس ما را خبر نه!![]()
که ناگاه از ناتوانی وشقاوت طراح دون در طرح سوال شوقی ما را فرا گرفت که در نقل نگنجد و در حالی که بر نیمکتمان جلوس فرموده بودیم خنده ای سخت زیرکانه سر دادیم که ناگاه دریافتیم آزمون باشی (مراقب)سخت در کار من است!! بنا بر این سخت خود را جمع و جور کرده!
همچنان که آزمون دادندی گلوکز خون مبارک تحلیل رفتندی که ناگاه خادمی سماط که با ما دل رحمی داشتندی و گویی دل به مهر ما داده بودندی پیش آمدندی و تیتاپی دو ٫سه پخش نمودندی!
اینجانب چون قحطی زدگان سومالی به معیت پنج انگشت دعا گو سر آن را گشودندی و در یک چشم به هم زدن مراحل مضغ و بلع و هضم را تحلیل فرموده و رندان چنان کلکش را کندم که گویی هرگز چنین تیتاپی قدم به عالم وجود ننهاده بود!!![]()
آزمون که تمام شدندی رقعه (پاسخ نامه) به مراقب باشی دادندی و در راه دیدندی که نیک کوفته شدندی و روحمان افگار شدندی و کسی حتی پدر ما را خبر نه! و ما را دنبال نه!!
دلمان سخت متحیر گشت و تا حال چون شود دست آزادی(hands free خودمون!) در گوش نهادندی و دوبس دوبس کنان به آواز قمیشیان گوش دادندی!
و به کجاوه دانی (ایستگاه taxi ) رفتندی و انتظار کجاوه کشیدندی!
از قضای آمده کجاوه ای سخت بلند (شاسی بلند) با راننده ای خوش درای(خوش تیپ) عنان گرد کردندی و ما او را مهل نه!![]()
زیرا به کجاوه باشی(راننده تاکسی) نمانستی! و خایب و نا امید روانه شدندی!!
و بر خويشتن مي ژكيد و خلق را لعنت همي كرد كه حق اين خلق جز اين نباشد.!!
همچنان که در شقاوت مردم دون و مکر وفریب جهان پتیاره و عدم عنان گرد کردن کجاوه ها نگرستندی در حال بديدندی كه كجاوه اي كوچك (taxi) راست به سويمان آمدندي و شادي بسيار افتاد و شكر گفتندی خداي را عز و جل به استخلاص از وقيعت كورباطنان.
و تصمیم گرفتندی هزار درم به غزنین و دو هزار درم به سایر ممالک دهم:)))![]()
اما غافل از مکر و فریب جهان پتیاره این خوشی دیری نپایید که راننده کجاوه ایستندی و بی سراپایی لات ولوت٫آسمان جل و بی نهایت چلمن سوار کجاوه شدندی و کنار من جلوس نمودندی
که در حال روي سبز شد! از عطر ریاحین جوراب ۶۸بار مستعمل شده و شسته نشده ی شان سر مست گردیدندی!! ![]()
و راه چونان ظلماني و موحش كه پيكان جوانان گوجه اي به ليموزين سياه(!) مانستي و از عكس رياحين جوي هاي فاضل ليموزين سياه به پيكان جوانان گوجه اي.
به تگ ايستاد ندی تا وي را مكاني امن باشد!!
كله بيرون كردندي تا نفس تازه کنیم و اكسيژني يابیم به جهت احياي سلول هاي خاكستري.
ساربان (راننده تاکسی)به نواي آنتونیو باندراس گوش دادندي.. سایونامبره مویونرادو کمه گوستا لو مجور...
و خود را جنبانيدندي و پری از آنجا كه كژ طبع جانوري باشد روي در هم كشيد!
من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه!
که نا گاه دیدندی موجی از حرکات موزون از ناحیه ی سرو گردن جناب کناری شروع شدندی و در نهایت به کمریشان رسیدندی و پری را به خنده اي غافلگيرانه مبتلا گردانيدندي و وي سخت كوشيد تا آن را در خلال سرفه اي چند محجوب گرداند.![]()
در حال جناب کناری اندیشید که پری را مرضی باشد که سرفه کردندی٫ و چون سخت٫ دل رحم بودندی دستمالی دو٫سه به وی دادندی
پری بسیار دعا کرد و گفت این صلت فخر است پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است٫حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست! اما چون به آن چه از دستمال دارم واندک است قانعم وزر و وبال این چه به کار آید؟!!
جناب کناری دست از تعارف بکشید و وی با خویشتن اندیشید که او را عقلی سلیم نباشد و محنت من او را نشاید!!![]()
و پری در خيالاتش سير كردندي و وقايع آن روز مرور كردندي كه به ناگاه واقعه اي خاطرش را سخت مغشوش گردانيد و وي را به خودخوري انداخت. انديشيد كه در خطا باشد و چنين حادثه اي او را نشايد. دگر باره انديشيد كه من نيز از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود!!
و آنگاه که رسیدندی از خیالاتش برون آمد.
و آن سوارکار (راننده تاکسی)را ندا دادندی که" هان اي ستيزه جوي! عنان گرد کن!
و به خانه بازگشت!
در راه بدين انديشيدندي كه چه باشد كه تاوان ذهن پليد جماعتي را عده اي ديگر بايد داد.
توضیحات:
سخت: بسیار
خايب: نا اميد
تگ: دويدن
وقيعت: سرزنش
صلت: پاداش
دربایست نیست:احتیاج ندارم
ستیزه جوی: جنگ جو
عنان گرد کردن:کنایه از ایستادن
كژ طبع جانوري باشد...: تلميح دارد به: اشتر به حدي عرب در نهايت است و طرب/ گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانوري
پی نوشت 1): لعنت کنکور را خف و ذل که خواندنش موجب عزلت است و به تست اندرش مزید فرقت...
پی نوشت 2): آپ بعدی نه حالا حالا ها.. نگفتم که نظرات شما هم نه حالا حالا ها
پی نوشت۳):اگه نفهمیدین چی شد ناراحت نشین چون خودمم دقیقا نفهمیدم چی شد!!![]()
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد، گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
شاعر؟؟؟
همه ی وحید هایی که میشناسم آدم های مزخرفی اند.زیاد اعتقاد ندارم که اسم روی شخصیت آدم ها تاثیر بگذارد ولی در این مورد 4 نمونه حی وحاضر وجود دارد.
یکی از این وحید ها پسر همسایمان است. روزی از روزها که که مادرجان ما را ضرب دگنک راهی مغازه برای خرید گوجه فرنگی کرده بود اینجانب با نک ونال اطاعت فرموده و با چهره ای بی رمق و با تیپی زاقارت که البته از ما بعید بود با امید به اجابت اطاعت به راه افتادیم.
در راه برگشت از مغازه به خانه طبق روال عادی به چند عدد از اراذل برخوردیم که یکی شان همین وحید مذکور به
همراه دو شخص بی شخصیت دیگر از دوستهایش بود .این جانب که به برج زهر مار بودن معروف می باشم درحالیکه سعی می کردیم تریپ زهر ماری مان را حفظ کنیم توسط حضرات روئیت شدیم.این جانب که هنوز چسب های عملم
بر روی بینی نقش بسته بود با مانتو و صندل مادر بزرگم و دو عدد إپل به اندازه ی هندوانه بر روی شانه هایم و همینطور با روسری گل
آبی خاله ی مادرم
بسیار خوش تیپ شده بودم:)))![]()
آنها هم از فرصت استفاده وتیپ ما راسوژه کرده و هی مزه میرختند و
ما هم که بی اعصاب!!![]()
هی خودمان را کنترل کردیم تا اینکه آمپر چسبانده وگوشمان صوت کشید وکم کم نیمچه
اعصابمان هم تحلیل رفت و چون از قبل با وی خرده حسابی داشتیم ,طی اقدامی انتحاری و کاملا
وررزشکارانه دست به پلاستیک برده و سه عدد گوجه فرنگی به سوی ملعونش نشانه
رفتیم که به دلیل عدم آشنایی به اصول سلیطه گری دو عدد به خطا وسومی عدل به
وسط پیشانیش خورد و عجب حالی داد!!![]()
پری و یک پلاستیک گوجه ویک دل خنک / اصابت آن به مغز رندانش آرزوست
دو دوست دیگرش که مات ومبهوت مرا مینگریستتند تا دیدند دستمان به سمت پلا ستیک متمایل شد از ترس ریزش داربست موهایشان پا در رکاب نهادند و گریختند....بچه سوسولا.
از آن روز به بعد جرئت نکردیم بدون ماشین از خانیمان بیرون بیاییم اخیرا هم به دنبال چند بادیگارد میگردیم!!
ولی دیروز که از سر کوچه تا خانه به ناچار پیاده آمدیم دو دوستش را دیدمشان دیگر خبری از مزه پرانی ها نبود خیلی آرام حرف میزدند فقط این یکی را شنیدیم:این همون دختر خلست که با خودشم مشکل داره!!!
پس نوشت: در این داستان اغراق شده
بر اثر طرحی از خاله کاکتوس با دخل و تصرف
به دلیل خود درگیری های فراوان تصمیم داریم برای مدتی وبلاگ را رها کنیم
سه ماه پیش همایش فیزیک داشتیم طبق معمول استاد فیزیکمون وقت نداشت ![]()
بنابر این تهديد به تحريم شدن از كلاس نمود ،

بعد با يه يارو ديگه كلاس داشتيم.
طبق معمول مدیران محترم آموزشگاه یکی دیگه از استادای از خود راضیه علامه حلی تهرانو برداشتن آوردن
از اون استادای از خود راضیه یه نمه خله مغرور که تا وارد کلاش شد گفت من تا حالا غیر
تیز هوشان به آموزشگاههای دیگه نرفتم
یعنی ما براش در حکم نشانگان داون بود.(عقب مونده ی ذهنی)
طبق معمول آموزشگاه پسرانم تعطیل شده بود
بنابراین متاسفانه کلاسمون با هم تشکیل میشد .
تا استاده اومد تو شروع کرد به یه سوال مسخره پرسیدن
سوال مي پرسيد ميگفت هركي بلده جواب نده !!!
هر كي بلد نيست جواب بده !!!
يه سوال پرسيد تفريقي به روشي غير از روش معمول ، گفت كي مي تونه حلش كنه؟
ديدم از كل برادران و خواهران موجود در كلاس ،
هيچ كس جواب نداد ،
غيرتي شدم و شروع كردم به جواب دادن.

من كه توضيح مي دادم برادران و خواهران ، با چشم هاي
گرد شده داشتن منو نگاه مي كردن.

با اطمينان كامل و آوردن دلايل بسيار در حال
اثبات قضيه بودم.

روشي كاملا نوين رو داشتم ارائه مي دادم در حل مسئله.


هوش كل همكاران متبلور شده بود و داشتن فك ميكردن من چي دارم ميگم.

از نگاهشون كاملا مشخص بود دارن تجزيه تحليل مي كنن حرف هاي منو

ولي به هيچ نتيجه اي در ذهن نمي رسن.

يه كم كه ادامه دادم ، استاده با تعجب گفت:
شما مطمئني؟ راهشو مي دوني؟
![]()
گفتم : نه از خودم دارم ميگم.
![]()
گاهي وقتا برق نگاه از روي ذوق و شاديه ،
اما گاهي هم اين برق از اين جهته كه طرف با تمام
وجود دلش ميخواد دستاشو حلقه كنه
دور گردنت و تورو از نعمت تنفس
محروم كنه !

با خنده ي برادران و خواهران بي جنبه ،
هر لحظه اين برق در چشمان استاد بيشتر مي شد.

منم خودموجمع و جور كردم آخه هنوز اكسيژنو دوست دارم !!

البته شانس آوردم نذاشت ادامه بدم ، چون بعد ديدم
آخرش يه عدد اضافه مياوردم كه نمي دونم بايد چيكارش کنم
بگذريم از اين كه ديگه هر جواب درستي هم كه ميدادم استاده ميگذشت و توجه نمي كرد.
بعد من موندم و سر و وضعی بسی نا مرتب ،
استادی بسی خندان و آبرویی بسی رفته
بازم یاد این جمله ی پر معنی افتادم که میگه :
لعنت بر دهانی که بی موقع باز شه
سه نفر با هم میرن ساعت فروشی،ساعت میخرن30000 تومن.یعنی نفری 10،000
تومن دادن.صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 25،000 تومن بوده برو 5000 تومن بهشون برگردون.شاگرد مغازه 2 تومن واسه خودش برمیداره 3 تومن برمیگردونه به اون سه نفر یعنی نفری 1000 تومن.
پس با برگشت1000 تومن به هر نفر ،اونها نفری 9،000 تومن دادند.حالا سوال اینجاست که 27=9×3 و 2 تومنم که شاگرد مغازه برداشته ، میشه 29 تومن پس اون 1000 تومن کجاست؟
طراح سوال:پروفسور حسابی

راستشو بخواین به دلیل مصاحبت زیادم با دانشجو های محترم به مفاهیم عمیقی دست یافتم
،فهميدم تعريف بعضي چيزا،با اون تعريفي كه قبل از اومدن به دانشگاه ازشون داریم،خييييييييلي فرق مي كنه...مي گين نه؟خودتون بخونين ببينين راست مي گم يا!نه؟!
سلف دانشگاه:از آنجايي كه مسموميت،يكي از راه هاي خودكشي مي باشد،اين محيط مي تواند مكان مناسبي براي مراجعه ي دانشجويان از دنيا بريده باشد! 

مكاني براي گپ و گفتمان،صرف ناهار،نوشيدن چاي.از مصارف جانبي اين مكان،مطالعه كتاب مي باشد

دفتر استاد(office) :
مكاني ست براي خوردن شكلات و پرسيدن سوالاتي كه جوابشان را بلديد!![]()
كامپيوتر:
وسيله ايست كه به عنوان بخشي از دكور،براي تزئين كلاس هاي لابراتوار استفاده مي شود.
دانشجوي فعال: 
جانداري
ست كه در تمام كلاس ها حضور داشته و به طور ميانگين،در هر ساعت،بيست بار
فرمايشات استاد را با "تكان دادن سر" و يا گفتن جملاتي نظير "شما درست مي
گيد" تاييد نمايد

اين نوع بشر،به طور اشتباهي وارد دانشگاه شده و فقط به دليل اين كه چيزي بارش نيست،از حرف يا جزوه استاد انتقاد مي كند!
سوال:
اين پديده ي عجيب، از ديدگاه بعضي ها،فقط مختص كساني ست كه به دليل آي كيوي پايين درس را نفهميده اند!
نظر سنجي استادان:
تمريني براي افزايش "سرعت عمل" در تيك زدن نمره ي "بيست"
به قسمتي از جزوه استاد تلقي مي شود كه مهم ترين سوالات امتحان پايان ترم از آن طرح خواهد شد.و دانشجويان عزيز بايد بيشتر وقت خود را صرف مطالعه اين بخش نمايند!
1- بـــازی
زندگی پیکار نیست، بازی است. زیرا آنچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد، چه خوب، چه بد قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.
برای پیروزی در بازی زندگی باید قوه تخیل را آموزش دهیم که تنها نیکی را در ذهن تصویر کند. زیرا آنچه آدمی عمیقاً در خیال خود احساس کند یا در تخلیش به روشنی مجسم نماید بر ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخودآگاه) اثر می گذارد و مو به مو در صحنه زندگی اش ظاهر می شود. تخیل را قیچی ذهن خوانده اند. این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است. پس بپائید تا همه صفحه های کهنه نامطلوب و آن صفحه های زندگی را که میل نداریم نگه داریم، در ذهن نیمه هشیار بشکنیم و صفحه های زیبا و تازه بسازیم.
هدف بازی زنــدگی این است که آدمی به روشنی خیر و صلاح خود (طرح الهــی خویش) را ببیند و تصویرش را از ذهن خود بزداید. باید ایمان را جانشین ترس کنیم. تردید تنها دشمن آدمی است. تردید و هراس میان انسان و بزرگترین آرمانش فاصله ایجاد می کند. به محض اینکه آدمی بتواند بی هیچ دلهره ای آرزو کند هر آرزویی بی درنگ برآورده خواهد شد.
ذهن 3 بخش دارد
1 - ذهن نیمه هشیار (ضمیر ناخوداگاه): قدرت مطلق است، بدون مسیر و جهت و بدون توان فهم و استنباط، هر زمانی (کلامی یا احساسی) را مو به مو اجرا و در صحنه زندگی آشکار می سازد.
2 - ذهن هشیار یا ذهن نفسانی یا فانی: ذهن بشری است و زندگی را به همان شکلی که به نظر می رسد، می بینید و بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد.
3 - هشیاری برتــر: یعنی آن ذهن الهــی درون هر انسان و قلمرو آرمانهای عالی و عرصه طرح الهی که افلاطون آن را الگوی کامل خوانده است.
جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند. کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست.
همانا این تقدیر (با عنایت) راستین آدمی است که از جانب فرد لایتناهی (خـــدا) درون خود انسان بر او جلوه کرده است که در ذهن هشیار آدمی آرزویی دست نیافتنی جلوه می کند.
فانون معنویت حکم می کند که بنا به حق الهــی (طرح الهی) اگر چیزی یا کسی از آن تو باشد نمی توانی آن را از دست بدهی اگر نه همطرازش را به دست خواهی آورد.
شهود (یعنی الهام یا دریافت هدایت مستقیم از باطن) راهنمایی لغزش ناپذیر انسان است.
جملات تأکیدیهر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند ، دیر یا زود ، در زندگیش نمایان می شود.
وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است. اما از طریق آرزو ، ایمان ، یا کلام به زبان آمده ، می تواند نمایان شود.
چرا نگران باشیم ؟ شاید هرگز پیش نیاید
برای دشمن خود برکت بطلبید تا او را خلع سلاح کنید. از این طریق مهمات او را از چنگش می ربایید و تیرهای او را به برکات بدل می کنید.آنچه در عبادت می طلبید یقین بدانید که آنرا یافته اید و به شما عطا خواهد شد.
انسان تنها آن چیزی را می تواند بدست آورد که خود را در حال ستاندن آن ببیند.
اگر بتوانی خود را مهار کنی آنگاه خواهی توانست عنان هر وضعیتی را در کف اختیار بگیری.
تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را بکار ببرید برای طلب شفا و برکت و سعادت.
در بازی زندگی ، محبت و نیکخواهی بر هر تدبیری پیروز می شود.
خیر خواهی و طلب برکت برای یکایک انسانها و شگفتا که اگر آدمی برای کسی برکت بطلبد توان آزار رسانیدن را از او خواهد گرفت.
برای کسی که رضایتمندی مردم را می طلبد بر زمین سلامتی هست.
مادامی که آدمی در برابر وضعیتی مقاومت کند ، آن را بسوی خود خواهد کشید . اگر بکوشد از وضعی بگریزد همواره آن وضع را بهمراه خواهد داشت و به هرکجا که برود آن وضع او را دنبال خواهد کرد.
![]()
من می توانم خوب ،بد ، خائن ،وفادار ، فرشته خو
یا شیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،
من می توانم سکوت کنم ،نادان یا دانا باشم،
زیرا من یک انسانم و این ها صفات انسانی است.
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزی باشم که تو می خواهی،
من را خودم از خودم ساخته ام،
تو را دیگری باید برایت بسازد.
و تو هم به یاد داشته باش:
منی که من از خود ساخته ام، آمال من است،
تویی که تو از من می سازی آرزوهایت
یا کمبود هایت هستند.
لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی
و تو هم می توانی انتخاب کنی که مرا می خواهی یا نه
ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.
می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم و من هم،
می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
و این جهان مملو از انسان هاست،
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.
تو نمی توانی برایم به ققضاوت بنیشینی و حکم صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ماورایی خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند،
من قابل ستایشم و تو هم،
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاوری: آنهایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی
همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با ظاهری متفاوت،
اما همگی جایز الخطا.
نامت را انسانی با هوش بگذار اگر انسان ها را از پشت ظاهر های متفاوتشان شناختی،
و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است.
از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آن چه آرزویش را داریم
بخشی از دست نوشته های مهاتما گاندی
خوب بود
من خودم عاشق این متنم و همینطور مهاتما گاندی
دفعه ی دیگه یه متن از فلورانس اسکاول شین میذارم
روانشناس زن آمریکایی
کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین که یه مجموعه از چهار اثرش هست
فوق العادست و همچنین خیلی کامله که الان بهش میگن روانشناسی مدرن
یا روانشناسی ذهن بهر حال فوق العادست توصیه میکنم
اگه نخوندینش حتما
بخونید معجعزه میکنه
اگه آقایون عروس میشدن چی میشد!!!!!!!!! ![]()



امیدوارم به کسی بر نخورده باشه خدایی نکرده.......آخه از قدیم گفتن
کبوتر با کبوتر باز با باز.......(چه ربطی داشت)...........ها چیزه...........الان حضور ذهن ندارم
.......اصلا ولش کن
خو ........طبیعیه تازه کنکور دادم اینه که فعلا تعطیلم....اصلا خودتون یه نمونه بگین ببینم بلدین!!
بوی گشت(ارشاد)میاد!!!!!!!
رفقا گفتن بیخی خی ( مخفف بیخیال) توهم میزنی!! ما که گشتی نمیبینیم!![]()
ولی بوش میومد!!!
یهو دیدیم یه گشتی از فرعی پیچید جلمون !...........اون وقت همشون یک صدا داد زدن:
زبونتو مار بگزه پریشاذ.................
ای بابا ........حالا بیا پیش گویی کن!!!

ارازل هل شده بودن خفن !یکی از ارازل نزدیک بود بره خودشو تحویل بده.........که به معشیت
اینجانب و سایر ارازل جلوشو گرفتیم.
من که دیدم شرایط بحرانیه گفتم دوستان آرامش خودتونو حفظ کنین! یه نفس عمیق!
۱٬۲٫۳ فرار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جاتون خالی مثل خل وچلا شده بودیم وسط خیابون اصلی اونم به اون شلوغی چهارتا
خل وچلو تصور کنین دارن میدون ..........
یهو گشتی عزیز که تازه فهمیدیم اصلا پی ما نبود نظرش جلب ما شد و
پای محترمشو رو پدال عزیز گذاشتو اوفتاد دنبال ما!!!!!!!!!!

منم تو این قیل وقال بام !!!!!!!خوردم به یه آقای با شخصیت! قد بلند!فکر کن تو این گرما کت و شلوار
پوشیده بود تازه کراواتم زده بود!!!!!!! ![]()
بند که همچنان مستغرق جمال این وجود کمیاب و شئ عجیب شده بودم.... دیدم یارو هم هل
شده به جای ینکه بگه عذر میخوام ..گفتش عرذ میخوام ![]()
تازشم من بهش خورده بودم من باید عرذ میخواستم!!!![]()
بنده که همچنان مات ومبهوت مونده بود یهو سنگینی دست یکی از ارازلو رو شونه هام
حس کردم که داد میزد بدو گشت پشتته !!!
برگشتم دیدم جناب خوش تیپ گشتی!! با عینک ته استکانی! یقه ی آخوندی تا آخر
بسته شدش اونم از نوع آبی آسمونی !زل زده به من !!!!!!![]()

سه٬چهارتا پا جور کردم و با سرعت ۷گام در ثانیه دویدم تا اینکه یادم اومدم آموزسگاه کنکورمون
تو همون خیابونه این شد که با راهنمایی بنده پریدیم تو آموزشگاه!!
مدیر آموزشگاه که یه سه ٬چهار ماهی میشد ندیده بودمش از شوق و علاقمون وتعجیلمون به
سر زدن بهش به وجد اومده بود اومد جلو .........دیدم قیافش عوض شده..........خودش نبود
گفتم خانم میرزا دستم به دانمت گیر افتادیم.....بنده خدا فکر میکرد اومدیم بهش سر بزنیم
نگو سپر بلامون شده؟!!!!!
این شد که رفتیم طبقه بالا از پنجره گشت جونو دیدیم که دنبال ما میگرده!!!!!!!
چه منظره زیبایی!!
فکر کنم اون آقاهه که تو گشت بود از من خوشش اومده بود!!!!![]()
بالاخره دست از پا درازتر برگشتن این بود که ما هم در خلاف جهت گشت به راهمون ادامه دادیم...
به جای اینکه دلمون وا شه کلی استرچ بهمون وارد شد....ولی باحال بود تو راه کلی
به ریش گشتیه خندیدیم
اومددور بزنه ما دورش زدیم!!!!!!!
با گرما چیکار میکنین؟
تابستون دیگه....حالا که فعلا از شر کنکور خلاص شدیم وقتشه که دیگه یه نفس راحت بکشیم
حداقل تا قبل از اعلام نتایج!!!![]()

بگذریم که هنوز همه ی این برنامه هام عملی نشدن ولی ....حداقل تونستم دوباره یه سری
از فیلمایی که دوستشون داشتمو ببینم
خوب دوست دارم امروز یکی از سریالای مورد علاقم یعنی سامسون
رو واسه دانلود بذارم
اینم یه سری عکس ازکیم سون آه جووووونم










part 1 :My.Lovely.Sam Soon 01.avi
part 2 :My.Lovely.Sam Soon 02.avi
part 3:My.Lovely.Sam Soon 03.avi
part 4:My.Lovely.Sam Soon 04.avi
part 5:My.Lovely.Sam Soon 05.avi
part 6:My.Lovely.Sam Soon 06.avi
part 7:My.Lovely.Sam Soon 07.avi
part 8:My.Lovely.Sam Soon 08.avi
part 9:My.Lovely.Sam Soon 09.avi
part 10:My.Lovely.Sam Soon 10.avi
part 11:My.Lovely.Sam Soon 11.avi
part 12:My.Lovely.Sam Soon 12.avi
part 13:My.Lovely.Sam Soon 13.avi
part 14:My.Lovely.Sam Soon 14.avi
part 15:My.Lovely.Sam Soon 15.avi
part 16:My.Lovely.Sam Soon 16.avi
دختر و پسر رو جدا کردن.توی مدرسه توی اتوبوس توی صف نون واییتوی دستشویی حالا هم تو دانشگاه هر جا بری دختر پسر جداست.بعد که ادم میخواد ازدواج کنه نه دختر پسر رو میشناسه نه پسر دختر رو.(البته ما که اصلا قصد ازدواج نداریم واسه کسایی که میخوان ازدواج کنن میگم
)هیچ کدوم هیچ شناختی روی هم ندارند بعد انتظار دارند توی چند جلسه خواستگاری ادم تصمیم بگیره دختر به دردش میخوره یا نه.دوران نامزدیو اینا هم همش الکی.اینقد فرهنگ جامعه پایینه که بعد از اینکه 2-3 بار با ماشین برین دم در خونه دختر خانواده دختر میگن همسایه ها گفتن این پسره کیه همش میاد دنبال دختروتون.ما چه جوابی بدیم؟
زودتر تصمیم بگیرین...اینم از دوران نامزدی 2 هفته ای ما توی ایران.در رابطه با همین موضوع یه سری کارکاتور واستون اماده کردم ببینید و نظر خودتون رو راجع به این موضوع توی نظرات بگین.










با تشکر از وب سایت نازترین که من این پست رو ازش سرقت نمودم
راستی میدونین دیروز چه روز مهمی بود ؟ چی نمیدونین؟!!!!یکم فشار بیارین
.... ۲۳ تیر
.... بازم یادتون نیومد !!!!!!!!!
حالا دس شما دس
خوب دیگه بسه ...بسه....گفتم بسه ااااااای بابا حالا من یه چیز گفتم این حرکات موزون چیه
از خودتون در میارین
به همه ی دوستان گل...
بالاخره بعد از مدت ها تلاش شبانه روزی من هم کنکورمو دادمو اومدم
و این اتفاق خجسته رو به همتون تبریک میگم!!!
الان از شادی در پوست خودتون نمیگنجین نه!![]()
میدونم خوشحالین .باید بگم که منم خوشحالم که به جمعمون پیوستم!
همیشه اینقدر خودشیفتگی خوب نیست ..آخه از قدیم گفتن :
when you put someone on a pedestal , you won't notice his faults any longer!!
من بازم اومدم هنوز کنکور ندادم ولی دلم نیومد نیام
میخوام چند تا کاریکاتور بذارم حالشو ببرین![]()
خوب بود
خندیدین
خب برا بعد کنکور به درد میخوره
راستی ما داریم بعد کنکور میریم مسافرت سوغاتی که نمیاریم ۱۰۰٪
ولی خودم بهتون کلی پز میدم دلتون بسوزه
خب زیادی حرف زدم برم به درد کنکور بمیرم
تا بعد![]()
راستی گذاشتن نظر یک در دنیا صد در آخرت صواب داره
شناختی؟ چی نشناختی؟
بابا منم دیگه پریشاد
بالاخره پس از سال ها انتظار بی وقفه شما بنده برگشتم! (حالا کی منتظر
تو بود؟) خب چیزه ...........ولش کن
خب ایندفعه میخوام مطالب مفید بذارم

ولی وقت ندارم!
آخه کنکور دارم (کنکور بلای خانمان سوز)
پس یه ماه دیگه بمون منتظرم تا برگردم! جایی نرینا تنها نرینا
تنهایی خطرناکه حسن! ممکنه داغون بشی حسن!نیشتو ببند حسن
خب ما که رفتیم ریشه های کنکورو از ته بکنیم! ولی هراز گاهی یه گریزی میزنیم
به اینجا!![]()
راستی یکمم برام دعا کنین
برام نظر بذارینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا